«هزاران سال بعد از من» شعری از مصیب میرزایی
چپاندم خویش را در قالب انسان و رقصیدم
رها کردم خودم را زیر بار رنج و خندیدم
فراریدم از آنچه در سر من واقعی بوده ست
کلاه وهم را بر سر نهادم سخت ترسیدم
سه گاه از چارگاه زندگی را بد نوازیدم
دو ثلث از شش جهات عمر را بیهوده چرخیدم
خیال باطلی بودم که گرد وهم میچرخید
به گرد خویشتن با گردباد وهم چرخیدم
غم خود را چنان کوهی به روی دوش میبردم
به روی هر کسی که ریش ریشم کرد خندیدم
بنای زندگی از ابتدای خلقتش کج بود
نهادم خشت کج بر این بنا و کجترش دیدم
و راهم کج شد و تنهاتر از دیروز میرفتم
هزاران بار در این راه ناهموار لغزیدم
گرفتم دست خود را و دوباره راه افتادم
و هر باری که لغزیدم قویتر میشد امیدم
به جایی از جنون اکنون رسیدم که خدا حتی
ندیده هیچ در خواب خوش و من بارها دیدم
نشستم با خودم تنهاتر از دیروز و غم خوردم
لباس واقعیت را اگر چه کهنه ، پوشیدم
هزاران سال بعد از من به نیکی یاد خواهد شد
اگر چه صد کفن پوساندم و صد بار پوسیدم
📝مصیب_میرزایی
🗓 شهریور_1402
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.