برگزاری دومین جلسه ی انجمن های ادبی ناغان در سال جدید.

درود بر هنرمندان و خردورزان گرامی

دومین جلسه ی انجمن های ادبی ناغان در سال جدید، در روز چهارشنبه ۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۳٠ عصر در کتابخانه ی عمومی دهخدا ناغان برگزار خواهد شد، منتظر حضور سبزتان هستیم.

✅در این جلسه جوایز برگزیدگان مسابقه ی ساخت پادکستِ پِرک امید به برندگان اهدا خواهد شد.

✅ شرکت برای عموم مردم آزاد است.

✅ دبیرخانه انجمن های ادبی ناغان

برگزاری اولین جلسه ی انجمن های ادبی درسال ۱۴۰۴

با سلام و تبریک سال نو

اولین جلسه ی انجمن های ادبی ناغان در سال جدید در روز سه‌شنبه ۵ فروردین ماه ۱۴۰۴ ساعت ۳ تا ۴:۱۵ عصر در کانون اندیشه ناغان برگزار خواهد شد، منتظر حضور سبزتان هستیم.

✅ شرکت برای عموم مردم آزاد است.

✅ دبیرخانه انجمن های ادبی ناغان

ده توصیه های طلایی ناپلئون هیل

۱ کنترل ذهن خود را بدست بگیرید

۲ از قدرت تصور خود استفاده کنید

۳ شخصیت خود را بهبود ببخشید

۴ دقیقا بدانید که چه میخواهید

۵ موفقیت را برنامه ریزی کنید

۶ از بحث کردن با افراد دوری کنید

۷ سرسخت باشید و ادامه دهید

۸ اشتیاق سوزان را دست کم نگیرید

۹ کلام خود را با اشتیاق همراه کنید

۱۰ تصور خوبی از خودتان داشته باشید

آخرین جلسه انجمن در واپسین روزهای تابستان برگزار گردید.

در آخرین روز از شهریور ماه ، چهارصد و چهارمین جلسه انجمن کودک و نوجوان مهرداوار و عباس ارشاد ناغان در روز چهارشنبه ۱۴۰۳/۶/۲۸برگزار شد.

اعضای حاضر در جلسه

آقایان: علی محمد شیروانی ، ناصر حسین پور ، سیاوش فتاحی ، رمضان حسین پور ، ارسلان نامدار پور ، امیر ابراهیمی ، حسین ابراهیمی

خانم ها : ناهید بهارلو ، دکتر رمضانی، سحر رفیعی

نوجوانان و کودکان : هانیه احمدی ، غزل کمالی _ بهار احمدی ، نیکا کمالی ، میکائیل رفیعی

در ابتدا قسمتی از کتاب داستان ؛ قصه های خوب برای بچه های خوب به نویسندگی آذر یزدی در بین اعضای حاضر انجمن نقل و بعد از اتمام آن توسط دیگر اعضا نتیجه گیری شده . در این میان خانم رمضانی دیدگاه و نظر خود را در باب چند تن از نویسندگان و کتاب های قدیمی بازگو کردند و به معرفی دو کتاب « شب های تهران و خانه ادریسی ها ». پرداختند.

در بخش دوم ،انجمن پذیرایی هنرنمایی آقای امیر ابراهیمی با مربیگری آقای ارسلان نامدار پور بودند ، ایشان با نواختن چند قطعه با تار و در اخر با همراهی و هم خوانی اقای رمضان حسین پور مسرت بخش ساعات پایانی جلسه بودند .

اطلاعیه جلسه ۱۴۰۳/۰۲/۱۹

درود بر هنرمندان و دوست داران قلم🌈📚✏️📖

نشستِ انجمن‌های ادبی شهر ناغان در روز چهارشنبه۱۴۰۳/۰۲/۱۹ راس ساعت ۱۵:۳٠ در کتابخانه‌ی عمومی دهخدا ناغان برگزار خواهد شد.

🌱موضوع این جلسه: آزاد

از شما دعوت می شود در این نشست روشنایی بخش چراغ مهر و ادب باشید. 🦋

کودکان و نوجوانان توانای انجمن ادبی، دفتر های خلاقیت یا سر رسید های خود را همراه داشته باشند.🪻

اطلاعیه جلسه ۱۴۰۳/۲/۴

سلام بر هنروران و هنردوستان عزیز...

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

نشست بعدی انجمن های ادبی شهر ناغان در روز سه شنبه ۴ اردیبهشت ماه راس ساعت ۱۵:۳٠ در کتابخانه ی عمومی دهخدا ناغان برگزار خواهد شد.

🖊موضوع این جلسه: خلاقیت در ادبیات

🖊از شما دعوت می شود در این نشست روشنایی بخش چراغ مهر و ادب باشید.

🖊کودکان و نوجوانان توانای انجمن ادبی، دفتر های خلاقیت یا سررسید های خود را همراه داشته باشند.

سیصد و چهل و چهارمین جلسه انجمن مهر داوار ناغان برگزار شد.

سیصد و چهل و چهارمین نشست انجمن های ادبی ناغان برگزار شد.

در عصر روز سه شنبه ۱۴۰۲/۷/۲۵ انجمن های ادبی ناغان در کتابخانه دهخدا ناغان گرد هم آمدند.

مجری این نشست ``خانم غزل کمالی`` بودند ، که جلسه را با شعری زیبا آغاز کردند و از بچه‌های انجمن خواستند به ترتیب تکلیف شأن ( مرضیه که بینایی خود را از دست می دهد می خواهد یک کار خارق العاده بکند او تصمیم می گیرید که نقاش شود) را بخوانند ، این متن با هدف خلاقیت و نوآوری طرح شده و هر یک داستانی جالب و طرحی جدید در متنشان ارائه دادند.

سپس آقای ناصر حسین پور در خصوص یک مصاحبه از افراد مسن برای تهیه گزارشی با عنوان شهید یوسف پور از اعضای بزرگسال انجمن خواستند مصاحبه کننده باشند.

در ادامه آقای حسین پور به معرفی بتهوون موسیقی دان ناشنوا و جان برامبلیت نقاش نابینا پرداختند .

مهمانان عزیزی که در این نشست حضور داشتند 🌺

آقایان : سیاووش فتاحی ، عبدالمجید هاشمی .

اعضاء جدید انجمن :صبااحمدی ، آوا برخورداری ، یسنا شیروانی

اطلاعیه جلسه ۱۴۰۲/۷/۲۵

درود 🌷

نشست انجمن های ادبی عباس ارشاد و مهرداوار ناغان در روز سه شنبه 25مهر ماه در کتابخانه دهخدا ناغان در ساعت 4 عصر برگزار خواهد شد.

✅ بچه های عزیز دفتر موفقیت و ایده هارا با خودتان بیاورید.

تکلیف جلسه ی فردا:

مرضیه که بینایی خود را از دست می دهد می خواهد یک کار خارق العاده بکند او تصمیم می گیرید که نقاش شود

✅منتظر حضور سبز شما نویسندگان و شاعران خلاق و توانا هستیم🌸🌼

اطلاعیه از روند برگزاری جلسات انجمن

برگزاری جلسات انجمن های ادبی ناغان ، از چهارشنبه های هر هفته به سه شنبه ها تغییر یافته.

جلسات انجمن در روزهای سه شنبه ی هر هفته ساعت 4 عصر برگزار می شود و فردا جلسه ی انجمن در کتابخانه تشکیل می شود.

منتظر حضور پرشور شما هستیم.🌺🌺

اطلاعیه ؛برگزاری ویژه برنامه انجمن

۱۶ مهرماه روز جهانی کودک نام گذاری شده است همچنین ۲۰ مهر ماه روز بزرگداشت حافظ می باشد.

به همین مناسبت انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان و انجمن شعر و ادب عباس ارشاد ناغان در روز چهارشنبه ۱۹ مهرماه برنامه ی ویژه و شادی برگزار خواهیم کرد.

از اعضای انجمن درخواست می شود برای جلسه ۱۹ مهر آمادگی خوانش یک غزل از حافظ را داشته باشند.

دو داستان بخوانیم با عنوان دفاع مقدس

✅...

"آخرین یادگاری‌ات"

خاله صنوبر، فراموشی عجیبی داشت، اما با این حال همیشه مجید را یادش بود.

او هر روز گوشه‌ی باغچه‌ی سرسبزش می‌نشست و گل‌های سنبل را تماشا می‌کرد.

من هم وقتی از مدرسه بر می‌گشتم، بعدظهر ها به او سر می‌زدم.

با صدای خوردن زنگ در، لبخند روی لب‌هایش می‌نشست، اما وقتی می‌دید من هستم، چهره‌اش در هم فرو می‌رفت.

خاله هر بار می‌پرسید:

- راستی اسم تو چی بود؟

- علی‌ام خاله!

- مجید کجاست؟ نیومده؟

بعد از پرسیدن این سوال سکوت می‌کردم، او با این حال هنوز مجید را می‌شناخت و از گفتن حرف‌های تکراری من هرگز خسته نمی‌شد.

- خب پسرم، به من بگو مجید کی میاد؟

- خاله می‌خوام دوباره برای صد و بیست و نهمین بار شما رو ببرم به اون دورانِ طاقت فرسا!

دفترم را باز کردم و شروع به خواندن خاطره‌های چند سال پیش کردم:

در یک روز زمستانی سرد، ساعت هفت صبح بود که در کنار خانواده داشتیم صبحانه می‌خوردیم.

یک دفعه صدای زنگ‌های پشت سر هم، ما را میخکوب کرد.

پیراهن گرمم را به تن کردم و به سمت در رفتم، مجید بود.

من و مجید حدود هفده سال دوست و برادر بودیم.

آن صبح سوز آور، مجید حیرت زده به من خیره شده بود و می‌لرزید.

- مجید چی شده؟ بیا تو!

- نه، علی خواب دیدم کسی در جبهه از من کمک می‌خواد، من بایستی برم.

دستش را گرفتم و به داخل هدایتش کردم.

- چی داری میگی تو!

زده به سرت؟

مجید برعکس من عاشق جنگ و نجات دادن آدم‌ها بود.

- بیا بریم داخل کنار بخاری نفتی تا گرم بشی، مخت تاب برداشته، انگار سرت به سنگ خورده.

- نه علی من شوخی ندارم، باید برم، ننه صنوبرم چیزی نمی‌دونه، بهش گفتم می‌خوام برم نون بخرم و برگردم، بهش بگو منتظر بمونه، نگران نباشه.

بغض گلو گیری داشتم، سپس نامه‌ای را که در دست داشت به من داد، صورتش اشک آلود بود.

- علی نتونستم از ننه‌ام خدافظی کنم، ازت خواهش می‌کنم که یه روز این نامه رو براش بخونی، هر روزی که خودت صلاح می‌دونی.

مجید رو بغل کردم.

- حداقل وایسا یه لقمه نون و پنیر برات بیارم.

- نه! خدافظ دوست قدیمی...

دلم می‌خواست جلویش را بگیرم، اما مجید کله شق و یک دنده بود و با این حرف ها راضی نمی‌شد‌.

چند ساعتی جلوی در نشستم، خاله صنوبر با چشم های خیس و چادر گل‌داری به سمت من آمده بود، وقتی نگاهش کردم گریه امانم نمی‌داد.

- خاله! مجید رفته!

او زودتر از من متوجه شده بود و با نا امیدی به خانه برگشت.

انگار می‌خواست جیزی بگوید، حق با او بود، چون در دنیا فقط همین فرزند را داشت و حالا دیگر تنها بود.

بعد از مجید من مراقب مادرش بودم، همیشه به او سر می‌زدم و برایش خرید می‌کردم، نمی‌گذاشتم امیدش از بین برود.

سه سال گذشت تا اینکه یک روز صدای رادیو اهل خانه را دور هم جمع کرد، رادیو می‌گفت که حدود چند نفر از شهرمان شهید شدند.

همه چیز را رها کردم و به خانه‌ی خاله رفتم، هر چه در زدم کسی در را باز نکرد و مجبور شدم از دیوار بالا بروم.

خاله وسط اتاق افتاده بود.

- خاله! خاله لطفا بیدار شو.

او با حالتی افسرده و ناتوان بیدار شد.

- راسته علی؟ مجید پسرم شهید شده؟ آره؟ حالا باید چیکار کنم؟‌ علی من و ببر پیش مجیدم، علی یه کاری بکن

دلم برایش می‌سوخت، آخر مجید سوگولی مادرش و بهترین پسر این محله بود.

- باشه! خاله بلند شو تا با ماشینم تو رو ببرم پیش پسرت.

هوا گرم بود، نزدیک‌های شب راه افتادیم.

جاده بسیار خطرناک بود، اما مجبور بودیم که برویم.

خاله دیگر انتظارش را از دست داده بود، ناگهان وسط جاده بمبی پرتاب شده بود، نمی‌دانم چه شد که کنترل ماشین از دستم خارج شده بود و یک دفعه...

وقتی بیدار شدم دیدم در بیمارستان بودم، دکتر ها می‌گفتند که یک پایم را از دست داده‌ام.

برایم مهم نبود

اما گفته بودند امیدی به برگشتن حال مساعد خاله نیست!

دلم داشت پر پر می‌زد.

نیاز به خون داشت و من سعی کردم به او خون بدهم.

چند روزی را در کما به سر برد، تا اینکه وقتی پلک گشود، متوجه شدیم فراموشی گرفته است.

یک ماه بعد خاله را به خانه آوردیم، نصف روز را با درس دادن می‌گذراندم و نصف دیگرش را به خاله سر می‌زدم،

بیست سال از آن ماجرا می‌گذرد و همچنان و همچنان....

دفتر را بستم، باز هم اشک در چشم‌های خاله بود.

دلم می‌خواست آن نامه‌ی مخفی شده را بخوانم، اما منتظر جنازه‌ی مجید بودم.

از خاله خداحافظی کردم و به خانه برگشتم‌‌.

فردای آن روز وقتی برای خرید مواد غذایی به دکان رفتم، دیدم اصغر آقا و دوست‌هایش دارند می گویند شهید‌های گمنام پیدا شده‌اند.

بدو بدو به سمت خانه‌ی خاله رفتم و این خبر خوب را به او دادم.

خاله خوشحال بود و می‌گفت:

- مجیدم... مجیدم برگشته...

آماده شدیم.

- خاله صبر کن الان میام،

به خانه‌ی خودمان برگشتم در کشو را باز کردم، نامه را برداشتم و رفتیم.

مردی که آنجا‌ بود به ما گفت:

- جنازه‌ی مجید همونیه که روش قرآن گذاشته شده.

خاله رفت و روی جنازه افتاد، چشم‌هایش کاسه‌ی خون شده بود.

گذاشتم کمی آرام شود و به او گفتم‌:

- خاله دیگه وقتشه یه چیزی رو بهت نشون بدم.

نامه را باز کردم...

این اولین بار بود که خودم آن را می‌خواندم:

سلام بی بی من! عطر ماندگار من! خسته‌ی امیدوار من!

می‌دانم حالا چند سال پیرتر شدی و من نیستم تا دست‌های ظریف و چروکی‌ات را ببوسم و پا به پایت موهایم را سفید کنم.

بی بی نمی‌دانم آن موقعی که داری نامه را می‌خوانی کجا هستم، می‌توانم تو را ببینم یا نه!

شاید نباشم، اما نامه‌ام هست که بوی من را می‌دهد، بوی اشک‌های تو را می‌دهد، بی بی بغلم کن، مملو از دلتنگی‌ام.

اگر روزی مردم، هر روز به دیدنم بیا، فقط تنهایم نگذار، می‌ترسم.

من با نفس‌ های تو آرام می‌گیرم.

لطفا برایم لالایی بخوان! از همان‌هایی که با خواندنش در بچگی مرا می‌خواباندی!

اینجا سرد است، شبی اگر مریض شدم تا خود صبح بالای سرم بنشین و پارچه‌ی خیسی را رو سرم بگذار تا خوب شوم.

مادرم، امیدِ سبز من! هر از‌ گاهی یاد خاطره‌هایمان بیوفت، تا من حس کنم هنوز زنده‌ام.

باز هم مثل کلاس اول برایم لقمه بگیر و سرم داد بزن، ولی رهایم نکن!

جز تو کسی دوستم ندارد.

بی بی منتطرت دیدارت می‌مانم، ای قوت قلبم، ای روح زنده‌ی من...

همان طور که داشتم می‌خواندم، خاله گفت:

صبر کن یادم آمد، نامه را به من بده!

یادم آمد...

نویسنده: خانم زهرا بابازاده

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

فلسفه تنهایی اش

خیابان به خیابان ، کوچه به کوچه های خرمشهر مثل یک کتاب قطور تاریخی ، پر از خاطره اند.

در یکی از کوچه های قدیمی خرمشهر ، مستندی واقعی و زنده ، سالهاست ، چشمان بی فروغ او به خیابان هاست.

موهای بلند او از دو طرف صورتش بافته شده. موجی از تار های سفید در لابه لایه موهای سیاه او خودنمایی میکند.

چند باری او را می دیدم که هر روز صبح زود در کوچه شان می نشیند و قاب عکسی را در آغوش دارد .

در مقابل او ایستادام ، شانه های نحیفش را به دیوار تکیه داده بود ، تشویشی در نگاهش موج میزد .

سلام گرمی میدهم و کنارش می نشینم ، سلام میکند.

قاب عکس را نگاه می کنم ، صاحب عکس پسری ۱۰_۱۲ ساله بود که پیراهن چهارخانه سفید و مشکی بر تن داشت. نگاهم را دنبال کرد تا که به عکس ختم شد ، با دست پیرش عکس را نوازش کرد . به سختی بلند شد. زودی بلند شدم و دستش را گرفتم . گفت:« بیا ، بیا امروز مهمان خانه ما باش . و با آن یکی دستش خانه اش را نشان می داد. باهم وارد خانه شدیم ، خانه ی که جایش را با خانه های طبقاتی عوض نکرده بود و عجیب سادگی جلوه میداد.

قاب عکس را در حیاط روی یک طاقچه کاه گلی جا داد . سه اتاق کوچک به حیاط ختم میشد ، که او به اتاق میانی رفت .در مقابل یکی از اتاق ها یک جفت کفش مردانه سایز بزرگ و نو جفت شده بود. دقایقی بعد او با یک لیوانی پر از آب حاضر شد. لبخند ملیحی بر لبش نشست و به من نزدیک شد با دست به فرشی حصیری اشاره کرد و گفت:« این خانه به جز من رنگ هیچ کس دیگری را ندیده بود.

لیوان آب را مقابلم آورد و ادامه داد :« به چهره ات نمی‌خورد اهل خرمشهر باشی.»

گفتم:« بله مادر من اهل خرمشهر نیستم.» و به قاب عکس چَشم دوختم ، بی معطلی گفت که :« نسیم گرمی در کوچه پس کوچه های شهر پیچ و تاب میخورد ، صدای خنده و شادی بچه ها در کوچه مان هفت محله می‌رفت ، نسیم گرده شادی را بر سر نخل ها و طنین انداز کوچه ها میکرد ، ناگه صدای مهیبی بلند شد ، آن چنان که صدای شادی در آن گم میشد ، پنجره ها می لرزیدند و موجی از گرما و خاکی سرکش زبانه می کشیدند ، آسمان دیگر صاف نبود مه غلیظی جایش را گرفت ، تاریکی و ترسی غالب شد ، به هوای پسرم ، سراسیمه به کوچه رفتم هر کس را می دیدم در حال دویدن بود ، زنان فریاد می‌زدند ، گمان بردم زلزله نهیبی ست کمی بعد صدای توپ و تفنگ بیداد میکرد ، پسرم را نمی دیدم صدایش زدم

محمد حسین

محمد حسین

از پسر بچه ها سراغش را گرفتم و گفتند بودند ندیدیم ، قبل از این که این آوار بر سرمان خراب شود.» مادر ادامه حرفش را آهی کشید و لیوان آب را به دستش دادم ، قلپی آب خورد و گفت:« پسرم لجوج و بازیگوش بود و بهانه گیر و حرف هیچ کس را گوش نمی‌داد بعد از آن اتفاق که گمان می‌بردیم زلزله است بعد چند روز بی خبری آمد و گفت که میخواهد برود و بجنگد ، به پایش افتادم ، التماسش کردم اما او از این تصمیم مسم بود رفت و من چند ماه در به در دنبال او ، یک شب که خرمشهر در آتش می‌سوخت آمد با تفنگی که بلند تر از خودش بود یک کلام گفت و رفت ، «مادر حلالم کن»

مادر که حالا رمقی برایش نمانده بود با گوشه روسریش اشک چشمش را پاک کرد و ادامه‌ داد:« او حالا یک مرد است نه فقط محمد حسین من بلکه تمام هم بازی هایش مردی و مردانگی را به تمام عالم ثابت کردند. آن کفش ها را می بینی برای پایش خیلی بزرگ بود آنها را خریدم تا به ذوق آنها دست از شیطنت بردارد ، بغض راه گلویش را بست با سختی گفت که عکسش را قاب گرفت و در کوچه می نشیند تا که روزی دوست یا همرزم محمد حسین از این کوچه عبور کند و برایش از بزرگ شدن پسرش بگویید.»

نویسنده: سحر رفیعی

پیام تبریک به سرکار خانم ناهید بهارلو

🌺☘️🌱پیام تبریک 🌱☘️🌺

سرکار خانم ناهید بهارلو عضو محترم انجمن های ادبی ناغان، قبولی شما را در آزمون استخدامی آموزش و پرورش تبریک عرض می نماییم. امیدواریم در کسوت معلمی در شناسایی و جذب استعدادهای ادبی کودکان و نوجوانان مانند قبل موفق باشید

✅ دبیرخانه انجمن های ادبی ناغان

اطلاعیه جلسه ۱۴۰۲/۶/۲۹

درود 🪻

نشست انجمن های ادبی عباس ارشاد و مهرداوار ناغان در روز چهارشنبه 29 شهریور ماه در کتابخانه دهخدا ناغان در ساعت 4 عصر برگزار خواهد شد.

✅ بچه های عزیز دفتر موفقیت و ایده هارا با خودتان بیاورید.

موضوع نشست: اشعار استاد شهریار تبریزی

✅منتظر حضور سبز شما نویسندگان و شاعران خلاق و توانا هستیم 🌺

جلسه هم اندیشی ؛چهارمین جشنواره استانی انجمن مهر داوار ناغان.

سیصد و سی و هفتمین و اولین نشست انجمن های ادبی ناغان در روز چهارشنبه ۱۴۰۲/۶/۲۲ با هدف هم اندیشی چهارمین جشنواره استانی شعر داوار ناغان در بخشداری ناغان با حضور رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان کیار، بخشدار و شهردار ‌محترم ناغان و اعضای محترم شورای فرهنگ عمومی و شورای اسلامی شهر ناغان و اعضای محترم انجمن های ادبی ناغان برگزار گردید.

آقای علی محمد شیروانی ، نشست را به چند کلام الله از قرآن مجید مزین کردند.

سپس آقای مرادی بخشدار شهر ناغان، تشکر و قدردانی کردند از آقای حسین پور برای ترویج فرهنگ و هنر در کنار ادبیات ، با برگزاری برنامه ها و مراسمات فرهنگی.

بعد از آن آقای ناصر حسین پور ؛ شاعر _ دبیر انجمن های ادبی ناغان ، برای برگزاری جشنواره مهر داوار در سال ۱۴۰۱ از عوامل اجرایی و دست اندرکاران تشکر کردند و همچنین از هزینه های مازاد در جشنواره سال قبل گفتند. در ادامه؛ مقدمه و شرحی از اقدامات لازم را برای حضار ذکر کردند که به شرح ذیل می باشد :

۱_ تکریم مقام مادران شهید ، مادران نمونه

۲_ انتخاب مجری

۳_حمایت های مالی

۴_ مکان برگزاری

۵_ حمایت از شعر داوا ۶_.......

بعد از آن حضاران پیشنهادات خود را ارائه دادند:

آقای حسن زاده رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان کیار از همکاری و تقسیم کار و کمبود بودجه گفتند و در این میان به بانوان حاضر در نشست پیشنهاد موسسه فرهنگی را دادند و از روند اجرای خانه هنرمندان در شهر ناغان خبر دادند.

جناب سرهنگ کیومرس زمانی از تاریخ برگزاری جشنواره گفتند.

آقای هدایت الله دارابی عضو هیئت مدیره انجمن های ادبی ناغان برای مجری جشنواره گفتند که از خود شهر ناغان انتخاب شود.

و آقایان ارسلان نامدار پور و مسعود رفیع زاده که در عرصه موسیقی فعالیت دارند از کمک های مالی ، زمان جشنواره و از نبودن سیستم صوتی خوب سخن گفتند و آقای رفیع زاده از ارائه دادند ترانه ی لری به سروده خانم ناهید بهارلو (شاعر بختیاری سرا _ عضو هیئت مدیره انجمن های ادبی ناغان) خبر دادند برای اجرا در جشنواره و همچنین از فضا و ورودی جشنواره پیشنهاداتی دادند.

و آقای عبدالمجید هاشمی عضو انجمن های ادبی ناغان به ابتکار و نوآوری و همچنین به درست استفاده نکردن از وقت اشاره کردند.

و آقای عارف سلیمی به تعلیم و تربیت صحیح و همکاری سخن گفتند و همچنین برای مجری جشنواره، بر دانش آموزان و نوجوانان ناغان تأکید و اصرار داشتند.

و همچنین خانم ها ناهید بهارلو ، فاطمه سلیمی ، سحر رفیعی ، مژگان رئیسی ، الهام دارابی نیا ، لیلا برخورداری ، زهرا بابازاده ، تارا اسکندری ،....... پیشنهاد و نظرات خود را ارائه دادند

و مهندس گودرزی شهرداری شهر ناغان سخن خود را با شعری لری باعنوان مادر آغاز کردند و برای تکریم از مقام مادر نظر خود را گفتند برای کم کردن مخارج اضافی.

پس از آن آقای مرادی جمع بندی کردند که ؛ برگزاری جشنواره در اوایل آبان ماه باشد ، جشنواره در فضای بسته اجرا شود به دلیل بارش های پاییزی ، از شعرا و نویسندگان تقدیر شود ، شرکت کنندگان با لباس بختیاری حاضر شوند و همچنین خاطرنشان کردند که در هر مرحله از کار نشستی به خصوص تشکیل شود.

سپاسگزاریم از آقای تقی بابازاده برای ثبت عکس نشست هم اندیشی.

رویداد بزرگ استعدادیابی اجرا و گویندگی در شهرکرد با معرفی نفرات برتر به پایان رسید.

در شهرکرد رویداد گویندگی و اجرا برای علاقه مندان و کشف استعداد های کوکان و بزرگسالان اجرا شد.

این رویداد به صورت مسابقه و در سه مرحله در پردیس سینمایی بهمن شهرکرد با حضور اساتید این رشته (در مرحله اول: خانم ناهید قائدی ، آقای سید جلیل رضوی و احسان قائدی . مرحله دوم : آقای سید جلیل رضوی و....) و با مشارکت حوزه هنری انقلاب اسلامی و موسسه مشکات هنر شهرکرد برگزار گردید.

پس از ارزیابی اولیه ، شرکت کنندگان تعیین سطح شده و با هدف کشف استعدادهای نوجوان و جوان استان در زمینه گویندگی و اجرا برگزار شد. در این رویداد ۴۴ نفر خانم و ۷ نفر آقا شرکت کردند.

و در مرحله نهایی که موضوع آن در مورد ایل بزرگ بختیاری بود و خانم عسل رفیع زاده عضو ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان ، توانست در هر سه مرحله رتبه خوبی را کسب کند.

نخستین دوره استعداد یابی اجرا و گویندگی در بخش ناغان برگزار میگردد.

سلام و درود با اطلاع می رساند، انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان ؛«نخستین دوره ی استعدادیابی اجرا و گویندگی »در بخش ناغان را برگزار می کند و به افراد برگزیده جوایزی اهدا خواهد شد.

شرایط شرکت در این دوره در زیر شرح داده خواهد شد:

_متن را انتخاب کنید و نمونه صدای خود را فقط از طریق ایتا، تلگرام و یا واتساپ به شماره زیر همین فراخوان ارسال نمایید.. _موارد زیر حتما ذکر شود: نام سن تحصیلات شغل شهر محل سکونت شماره تماس _ زمان هر اجرا حداقل ۳ و حداکثر ۵ دقیقه می باشد. _ موسیقی زمینه و هر گونه خلاقیتی که به اجرا افزوده شود امتیاز مضاعف حساب می شود. _متن اجرا از بین پنج متنی که در انتهای همین صفحه انتشار داده خواهد شد باشد. _هر نفر میتواند حداکثر دو اجرا ضبط و ارسال کند. (متن های اجرا)

متن شماره 1 انسان های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند...حتی از فاصله های دور ...از انتهای افقهای دور و نزدیک..انگار.جایی نوشته بود که اینها باید در یک مدار باشند..یک روزی.. یک جایی است که باید با هم ،برخورد کنند... آنوقت... میشوند همدل،میشوند دوست،میشوند رفیق..اصلا میشوند هم شکل... مهرشان آکنده از همه... حرفهایشان میشود آرامش...خنده شان،کلامشان می نشیند روی طاقچه دلتان..نباشند دلتنگشان میشوی..هی همدیگر را مرور میکنند.. از هم خاطره میسازند... .مدام گوش به زنگ کلمات و ایده ها هستند.. و یادمان باشد.. حضور هیچکسی اتفاقی نیست.

متن شماره 2 : کودکانه یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود توی یک جنگل سبز چند تا آهو با بچه هایش زندگی می کردند .بچه های عزیز ، هر وقت که آهو خانم برای بچه هایش غذا تهیه می کرد و می آورد که بین آنها تقسیم کند یکی از بچه هایش به نام دم قهوه ای میگفت : من بیشتر می خوام .آهو خانم می گفت : آخر عزیز دلم باید به اندازه ای که می توانی بخوری ، و برداری اگر بیشتر برداری نیمه خور و اسراف می شود

متن شماره 3 : درویشی به در خانه ای رسید. دخترکی در خانه بود. پاره نانی بخواست. گفت : نیست. گفت : اندکی نمک؟ گفت: نیست. گفت : کوزه ای آب؟ گفت : نیست. گفت : مادرت کجاست؟ گفت : به تعزیت خویشاوندان رفته. گفت : چنین که من حال خانه شما می بینم ، ده خویشاوند دیگر میبایست به تعزیت شما آیند.

متن شماره 4 : انسان جامعه و فرهنگ : این واژه را گرچه به لحاظ مفهومی می توان از هم متمایز کرده اما در واقعیت، ارتباطی بسیار نزدیک ، قطعی و عینی بین آنها وجود دارد . هیچ جامعه ای بدون فرهنگ نمی تواند وجود داشته باشد و هیچ جامعه ای بدون فرهنگ نیست. همچنین بدون فرهنگ ، ما اصلا انسان به معنایی که معمولا مفهوم آنرا می شناسیم ، نخواهیم بود. خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی .............................. سود و سرمایه دین بر سر بازار کنی شب عمرت بشد و صبح اجل نزدیک است ......................... خویشتن را گه آن نیست که بیدار کنی

متن شماره 5: دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد . پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـه الانبیاء من آن مورم که در پایَم بمالند — نه زنبورم که از دستم بنالند کجا خود شکر این نعمت گزارم — که زور مردم آزاری ندارم شرکت کنندگان عزیز می توانند آثار خود را از طریق ایتا، روبیکا و شاد به شماره 09036619243 ارسال فرمایند..

اطلاعیه جلسه ۱۴۰۲/۶/۱۴

درود 🪻

نشست انجمن های ادبی عباس ارشاد و مهرداوار ناغان در روز سه شنبه 14 شهریور ماه در کتابخانه دهخدا ناغان ، در ساعت 4 عصر برگزار خواهد شد.

✅ بچه های عزیز دفتر موفقیت و ایده هارا با خودتان بیاورید.

موضوع نشست: اشعار اربعین

✅منتظر حضور سبز شما نویسندگان و شاعران خلاق و توانا هستیم 🌺

انجمن های ادبی ایل یار اردل و شهرستان کوهرنگ،  میهمان 333 مین نشست انجمن های ادبی  ناغان شدند.

انجمن های ادبی شهر ناغان در سیصد وسی سومین نشست خود، در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۸ میزبان انجمن های ادبی ایل یار اردل و شاعران جوان شهرستان کوهرنگ بودند.

خانم هانیه احمدی که مجری این جلسه بودند با شعری زیبا جلسه را شروع کردند و بخش اول را به داستان خوانی اعضاء کودک و نوجوان انجمن اختصاص دادند و ادامه جلسه را به دبیر انجمن های ادبی ناغان ، آقای ناصر حسین پور سپردند و آقای تیمور کیانی با خوانش شعری لری بختیاری آغازگر بخش دوم این نشست ادبی بودند ، و بعد از آن آقایان فرزاد قنبری ، حسن نجفی به شعر خوانی پرداختند و آقای فرزاد کیان پور شعری از آقای ناصر حسین پور از کتاب فرا اشتیاق خواندند.

سپس خانم ها: ناهید بهارلو ، لیلا برخورداری شعری لری و سحر رفیعی و هانیه احمدی شعری با موضوع محرم و خانم مژگان رئیسی شعری نو از کتاب شادی زار از آقای حسین پور خواندند.

در این میان از مهمانان پذیرایی شد.

سپس آقای هدایت الله دارابی و آقای ناصر حسین پور به شعر خوانی و آقای سیاوش فتاحی به خاطره گویی پرداختند.

مهمانان جلسه : آقایان: تیمور کیانی ، فرزاد قنبری ، فرزاد کیان پور ، حسن نجفی بابادی.

اسامی عزیزانی که در این جلسه حضور داشتند به شرح زیر می باشد:

آقایان: ناصر حسین پور ، سیاوش فتاحی ، هدایت الله دارابی ، امید ظفریان ، امیرارسلان برخورداری

خانم ها: ناهید بهارلو ، لیلا برخورداری ، مژگان رئیسی ، سحر رفیعی ، حلیمه نظری هانیه احمدی ، درسا کریمی ، بهدیس برخورداری ، غزل کمالی ، طناز یوسفی ، ستیا شیروانی ، آنیتا شیروانی ، نیکا کمالی .

اطلاعیه جلسه   ۱۴۰۲/۶/۸

درود 🌷

نشست انجمن های ادبی عباس ارشاد و مهرداوار ناغان در روز چهارشنبه ۸ شهریور ماه در کتابخانه دهخدا ناغان در ساعت ۴ عصر برگزار خواهد شد.

✅ بچه های عزیز دفتر موفقیت و ایده هارا با خودتان بیاورید و ادامه داستان زیر را بنویسید:

مریم دانش آموز متوسطه ی اول همراه خانواده اش از ناغان به شهرکرد مهاجرت می کنند و از دوست صمیمی خود مهسا که ۵ سال با هم همکلاسی بودند جدا می شوند...

✅منتظر حضور سبز شما نویسندگان و شاعران خلاق و توانا هستیم 🌺

آخرین مهلت فراخوان انتشار ؛ خاطره ، ضرب المثل و متل های محلی بخش ناغان.

آخرین مهلت ( فراخوان انتشار؛خاطره، ضرب المثل و متل های محلی بختیاری) تا روز دوشنبه ۱ آبان ماه است.

اطلاعیه جلسه ۱۴۰۲/۶/۱

درود 🌻

نشست انجمن های ادبی عباس ارشاد و مهرداوار ناغان در روز چهارشنبه ۱ شهریور ماه در کتابخانه دهخدا ناغان در ساعت ۴ عصر برگزار خواهد شد.

✅ جلسه ی این هفته را به خوانش کتاب داستان" شازده کوچولو " اختصاص خواهیم داد و در خصوص آن بحث خواهیم کرد.

✅منتظر حضور سبز شما نویسندگان و شاعران خلاق و توانا هستیم 🌺

آخرین مهلت فراخوان انتشار ؛ خاطره ، ضرب المثل و متل های محلی بخش ناغان.

آخرین مهلت ( فراخوان انتشار؛خاطره، ضرب المثل و متل های محلی بخغان) تا روز چهارشنبه ۱ شهریور ماه است.

سیصد و سی یکمین نشست ادبی انجمن های ادبی شهر ناغان برگزار شد. 



درود 🌿

نشست انجمن های ادبی عباس ارشاد و مهرداوار ناغان، در روز چهارشنبه 25 مرداد ماه در کتابخانه دهخدا ناغان در ساعت16:30 برگزار شد.

در بخش اول به خوانش کتاب داستان" شازده کوچولو " اختصاص داده شد که آقای ناصر حسین پور دبیر انجمن های ادبی ناغان خلاصه ی از آن را توضیح دادند و در ادامه ؛ خانم سحر رفیعی فصل های یک و دو آن کتاب را برای حضار خوانش کردند و خانم زهرا برخورداری توضیح جوامعی در باب آن کتاب و نویسنده کتاب، ارائه دادند.

در بخش دوم اعضاء به خواندن شعر ، داستان و .... پرداختند.

مهمان جدید انجمن « سوفیا نصیریان » به معرفی چند کتاب و به شرح کتاب داستانی پرداختند ، که وی توسط حضار و آقای هدایت الله دارابی تشویق و ترغیب شدند .

پایان بخش جلسه خاطره گویی بزرگان و عکسی دسته جمعی بود.

اسامی عزیزانی که در این جلسه حضور داشتند به شرح زیر می باشد:

آقایان ناصر حسین ، هدایت الله دارابی ، سیاووش فتاحی

امیر ارسلان برخورداری

میکائیل رفیعی

خانم ها : حلیمه نظری ، زهرا برخورداری ، سحر رفیعی ، بهدیس برخورداری ، نگار رحمانی ، ستایش زمانی ، شادی شیروانی ، سوفیا نصیریان ، صبا رمضانی ، طناز یوسفی

اطلاعیه  برگزاری جلسه  ۱۴۰۲/۵/۲۵

درود 🌻

نشست انجمن های ادبی عباس ارشاد و مهرداوار ناغان در روز چهارشنبه 25 مرداد ماه در کتابخانه دهخدا ناغان در ساعت16:30 برگزار خواهد شد.

✅ جلسه ی این هفته را به خوانش کتاب داستان" شازده کوچولو " اختصاص خواهیم داد و در خصوص آن بحث خواهیم کرد.

✅منتظر حضور سبز شما نویسندگان و شاعران خلاق و توانا هستیم 🌺

پیام تبریک ؛به اسرا یوسفی نوجوان موفق انجمن مهرداوار ناغان.

🌺🌱🍀🔆🎋 تبریک🎋🔆🍀🌱🌺

اسرا یوسفی از اعضای انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان، در جشنواره علمی، پژوهشی و فرهنگی در رشته ی سفال گری به مرحله ی کشوری راه یافتند.

✅ برای ایشان در مراحل بعد آرزوی موفقیت داریم. (ایشان پس از مرحله شهرستانی به مرحله ی استانی و از مرحله ی استانی به مرحله ی کشوری راه یافتند.)

👏👏👏🌺🌺🌺👏👏👏

پیام تبریک ؛به نوجوانان موفق انجمن مهرداوار ناغان.

🌺🌱🍀🔆🎋 تبریک🎋🔆🍀🌱🌺

تعدادی از اعضای انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان توانستند در جشنواره علمی، پژوهشی و فرهنگی به مقام های برتری شهرستان کیار دست یایند و به مرحله استانی راه یافتند" برای آنان در مراحل بعد آرزوی موفقیت داریم

اسرا یوسفی برگزیده شعر شهرستان کیار

هانیه احمدی برگزیده شعر و قشهرستان کیار

هانیه احمدی برگزیده قصه گویی شهرستان کیار

مهسا برخورداری برگزیده پادکست شهرستان کیار

👏👏👏🌺🌺🌺👏👏👏

اطلاعیه  برگزاری جلسه  ۱۴۰۲/۵/۱۸

درود 🌻

نشست انجمن های ادبی عباس ارشاد و مهرداوار ناغان در روز چهارشنبه 18 مرداد ماه در کتابخانه دهخدا ناغان در ساعت16:30 برگزار خواهد شد.

✅ جلسه ی این هفته را به خوانش اشعار کتاب های آقای ناصر حسین پور اختصاص خواهیم داد. از شما می خواهم یک شعر که از ديدگاه خودتون زیبا تر هست انتخاب کنید و در جلسه بخوانید.

✅منتظر حضور سبز شما نویسندگان و شاعران خلاق و توانا هستیم 🌺

چالش

❎ فرض کنید شما بزرگترین نویسنده و شاعر دنیا هستید و برنده جایزه نوبل اید و از شما دعوت می شود در یک برنامه زنده تلویزیونی که ۵ میلیارد نفر شما را تماشا می کنند صحبت کنید؛ شما می خواهید فقط در یک جمله با زمان ۱۵ ثانیه حرف بزنید؟ چه جمله یا چه شعری می خواندید؟

❇️ آثار دریافتی در وبلاگ انجمن منتشر خواهد شد.

✅ نام و نام خانوادگی و سن تون را همراه جمله یا شعرتون.... بنویسید.

خاطره ای از انیس دارابی عضو انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

☺️یک روز عالی 😍 سلام ،روزهای آخر مدرسه بود ؛که مدیر مدرسه آزادگان به ما گفت که چهارشنبه هفته بعدی با بچه‌های مدرسه می‌رویم اردو🙃 حرف شب و روز ما این بود ؛که زودتر چهارشنبه شود،🌓 سه‌شنبه روز قبل از اردو با پدر و مادر خود در یک فروشگاه رفتیم🏪 وسایلی که لازم داشتم را خریدم .وقتی به خانه رسیدم وسایل خود را آماده کردم🙋‍♀ خوراکی و وسایل مانند بشقاب و قاشق........... را در کیف خود گذاشتم شامم را خوردم🍔 که مادر به من گفت🤱 برو زودتر بخواب تا صبح زود بلند شی🌑 من هم گفتم چشم👍 چون باید ساعت ۸ صبح🕖 در مدرسه باشم🏫 آنقدر ذوق داشتم که هیچ خواب در چشم‌هایم نیامد فقط به فردا فکر می‌کردم؟ دیگردساعت ۱۲:٠٠بود که چشم هایم را بستم و به خواب فرورفتم🤷‍♀ که وقتی چشمم را باز کردن دیدم صبح است 🌞🌝 ساعت هم ۷:۰۰🕢 بود آماده رفتن بودم که نگاه ساعت کردم۷:۴۵ است با سرعت زیاد رفتم در حیاط خانه خودمان و کفشم را به پا کردم👟 و خداحافظی از پدر و مادر و برادر از خانه خارج شدم🙋‍♀ وقتی به مدرسه رسیدم🚶‍♀ فکر کردم دیر کردم ولی وقتی وارد شدم تازه چند دقیقه هم زودتر رسیدم ما صف در حیاط مدرسه بستیم و منتظر مینی بوس بودیم که بالاخره رسید🚌 مدیر مدرسه به ما گفت: اول کلاس ششم و پنجم بعد چهارم و سوم و بعد هم اول و دوم در چشم‌های ما کلاس پنجمی و ششمی برق عجیبی نمایان شد 🤩 که ما هم رسیدیم، آنقدر آنجا زیبا بود که چه عرض کنم ......و نوشابه ....... که داشتند در چشمه کنار ما ردمیشدند🥛 شروع کردیم به بازی 🏃‍♀⚽️🏀🎾🏐 و خوردن خوراکی‌هایی خود🍧🍡🍭🍩🍿 بعضی از کلاس‌ها برای توپ 🏀 دعوا می‌کردند که کلاس ما با کلاس سوم دوست شدن👭 و همیشه توپ والیبال از ما بود و توپ فوتبال⚽️ هندبال🎾⚾️ و بسکتبال🏀...... از آنها بود. ظهر بود🌞☀️ که غذا رسید🍕🍔🥪 ما صف کشیدیم و وقتی نوبتمون شد غذاخود راگرفتیم و رفتیم پیش دوستانمان و غذا خورد یم👨‍🍳 کلاس پنجم یعنی کلاس ما ۱۴ نفر بودیم که یکی از ۱۴ نفر گوشی همراه خود داشت 📱 که ما در مزرعه گندم و ذرت🌽 عکس و فیلم گرفتیم📸 ساعت۶:۳۰ عصربود که مینی بوس رسید🚌 کلاس‌ چهارم و ششم خیلی عجله داشتند و کلاس اول و دوم هم مامان‌ آن ها نگران بودندکه خانم داراب پور تصمیم گرفت کلاس سوم و پنجم آخر بروند آنها که رفتند دیگر دعوا برای توپ نبود⚽️🏀 ولی آنقدر خلوت بود که به خود گفتم کاش می شد یک بار دیگر اردو با دوستانم به این باغ ها می آمدیم . مینی بوس آمد کلاس پنجم و کلاس سوم سوار مینی بوس شدند در راه آهنگ خواندیم و شادی کردیم تا در مدرسه آزادگان که در آنجا به راه افتادیم . وقتی به خانه رسیدم که نرسیده به اتاقم خوابم برد. بیدار شدم دیدم ساعت۷:۰۰ است ، دوست داشتم اتفاقاتی که در این مدت افتاد را برای مادرم تعریف کنم .ساعت ۹:٠٠شامم را خوردم ‌‌؛ ساعت ۱۰:٠٠بود که شوقت خواب بود که دوست نداشتم بخوابم ، همش به اتفاقایی افتاد فکر کنم👩‍💼 این بهترین ،خا طره من ودوستانم بود . تاریخ واقعه:چهارشنبه ۱۴۰۱/۳/۲۰ تاریخ نگارش :۱۴۰۲/۴/۲۱ مکان :باغ های روستا ی جغدان🏞

دو شعر زیبا از خانم ها سحر رفیعی و زهرا بابازاده (عضو انجمن های ادبی ناغان) در وصف حضرت امام حسین(ع)