روزی دو فرشته زیبا، از آسمان به زمین آمدند........
تا به جنگ ظلم و ستم بروند
آنها آمدند تا دوستی و خوبی را در جهان پابرجا کنند
آنها آمدند تا خار های ظلم را بکنند و گل های دوستی بکارند
آنها آمدند تا با تراش های دوستی مداد ها دشمنی را بتراشند تا مداد ها به تدريج کوچک وکوچک وکوچک تر بشوند
آن دو فرشته زیبا آمدند تا طمع تلخ زندگی را با عصاره های دوستی به شیرینی تغییر دهند
آنها امدند تا قاب عکس زندگی را از تصاویر خوبی پر کنند
اما وقتی آمدند از شادی خبری نبود
همه دلگیر بودند
همه ناراحت بودند
در آن هیاهوی غم و غصه دو کودک بودن
دوکودک زیبا، آن دو کودک پدرشان را دفاع از حرم حضرت زینب از دست دادند
آنها دلتنگ پدر بودند
فرشتگان وقتی آن دو کودک را دیدن همه چیز را فراموش کردند
آنها دربین را قصد داشتند شادی را به زمين بیاورند
اما حال، خودشان ناراحت شده بودند
تصميم گرفتند خبر خوشحالی پدرشان که در آسمان بو بدهند
وگفتند :((خداوندا!!!! حالا که مارا به زمین فرستادی ما می خواهیم همیشه نگهبان این دو کودک باقی بمانیم.

سارا جمشیدی عضو انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان