نویسنده: آرمیتا برخورداری 13 ساله

نام داستان: بغضی فراتر از دریا

🌸بسم الله الرحمن الرحیم 🌸

روزی روزگاری پیرزنی خود را در آینه میبیند و به یاد گذشته با اینه درد و دل میکند.
_آه آینه.
در جوانی ام صورتی شاداب، موهایی طلایی و زندگی خوبی داشتم
همیشه فکر میکردم که تا آخر عمر خوشبخت میمانم .
خوشبخت بودم اما تا قبل از مرگ همسرم 
بعد از مرگ همسرم فرزندانم از مادرشان، از کسی که با جان و دل بزرگشان کرد برای گرفتن ارث پدرشان شکایت کردند و من را که فقط 47 سالم بود را در خانه سالمندان گذاشتند.
10 سال در آنجا بودم . و یکدفعه معجزه ای رخ داد.
دختری به دیدنم آمد که با دیدن او به یاد جوانی ام افتادم .
دقیقا چهره اش مثل چهره جوانی خودم بود.
_مادربزگ
به فکر فرو رفتم به یاد آوردم پسرم ۱۰ ۱۱سال پیش فرزندی داشت .
آن را بغل کردم و بوسیدم‌.
حسی داشتم کسی که فکر میکردم آن دختر مثل پدرش نیست .
اتفاق های این ۱۰ سال را برایم تعریف کرد 
_ مادربزرگ من ۳ سال داشتم ولی همه چیز را به یاد دارم .
در شهرمان زلزله آمد
همان خانه ای که با پولی که از شما گرفتند به عنوان ارث خراب شد و پدرم مادرم عمویم و عمه ام زیر آوار ماندند 
چون کسی نبود که از من مراقبت کنه من رو به یتیم خونه بردند .
تنها چیزی که داشتم دفترچه خاطراتی که  مادرم برایم نوشته بود .
مادرم  می‌گفت : مادربزگت در خانه سالمندان است به سراغش برو. او تغصیری ندارد. به او کمک کن .
اینه تو الان در همان خانه هستی که من در دوران خوشبختی ام بودم

ممنونم از همراهی شما 🙏🏻🌹

کاری از آرمیتا برخورداری  

#چالش