مجله اکترونیکی: داستان گویی اعضای انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان
نویسنده: هستی سلیمی 11 ساله
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان آینه و پیر زن
روزی روزگاری پیرزنی با آینه نگاه میکند ویادش به جوانی اش میافتددر این هنگام یک قطره اشک از چشمانش بر روی آینه می افتد ناگهان آینه تکانی میخورد وبه حرف میآید ،پیرزن ترسید وگفت:تو چگونه حرف میزنی مگر تو یک آینه معمولی نیستی ،آینه در جواب او گفت :نه ...من آینه ای هستم که در زمان صفر میکنم پیرزن که در جوانی کارهای بدی انجام داده بود آرزو داشت که کارهای بد خود را جبران کند .پیرزن به آینه گفت تو میتوانی مرا به دوران جوانی ام ببری تا کارهای زشت خود را جبران کنم ،آینه قبول کرد ،اما من احتیاج به باطری خاصی دارم تا بتوانم تورابه زمان جوانی ات ببرم ،پیرزن گفت :چه نوع باطری خاصی میخواهی ؟
آینه گفت :من هر صد سال یکبار به این باطری احتیاج دارم این باطری در جنگل های هلن دفن شده و چند نشانه به تو میدم که راحت تر آن را پیدا کنی ،یک بین چهار درخت که به شکل مربع در میآیند و در وسط این چهار درخت دو درخت برگ سوزنی قرار دارد ،باطری دفن شده .
پیرزن به امید یافتن باطری راهی جنگل شد .در راه به یک اسب رسید ،پیرزن کنار اسب نشست ناگهان اسب شروع به حرف زدن کرد .پیرزن در زیر لب گفت مگر حیوانات هم صحبت میکنند و اسب دوباره از پیرزن پرسید این چیست در دستت؟پیرزن گفت این جایی است که من باید بروم و وسیله ای را پیدا کنم تا شاید کارهای بدم را جبران کنم . اما اسب نتوانست پیرزن را یاری کند تا به آدرس مورد نظر برسد .هوا دیگر روبه تاریک شدن بود و پیرزن در جنگل تنها به آسمان نگاه میکرد تا اینکه چشمش به روشنایی آتشی افتاد به طرف روشنایی رفت . در آنجا پیرمرد سالخورده ای بود که دارای بیماری آلزایمر بود وپیرزن از این موضوع بی اطلاع ،پیرزن نقشه را نشانش داد و درخواست کمک کرد ،پیرمرد یکبار میگفت آدرس را بلد هستم و لحظه ای دیگر فراموش میکرد ،چندین آدرس متفاوت داد و پیرزن گیج و منگ که به کدام سمت برود یکی از آدرس ها به سمت شرق و دیگری غرب ،پیرزن با خود گفت توکل بر خدا به سمت طلوع خورشید میروم .حدود یک روزی در راه بود ،پیرزن بسیار خسته و نالان شد در گوشه ای نشست که به یکباره به حلزونی برخورد کرد ،حلزون آهی کشیدو گفت :من همیشه آرزو داشتم به بالای کوه بروم ،پیرزن که دید حلزون آرزویش رسیدن به کوه بود تصمیم گرفت تا هر کجای کوه تا رسیدن به نقشه اش حلزون را با خود ببرد . پیرزن همراه با حلزون راهی شدن و روزها به امید رسیدن به نقشه به سمت بالای کوه رفتند و کم کم به نوک قله رسیدند اما خبری از درختان سوزنی برگ و چهاردرخت مربعی شکل نبود ،اما حلزون دیگر به آرزویش رسید و گفت که من میخوام باقی عمرم که چندان زیاد هم نیست در بالای کوه بگذرانم .بعد دوباره بدون ناامیدی به سمت غرب به راه افتاد در راه رودخانه ای بود که باید از آن میگذشت در این رودخانه تمساح های زیادی زندگی میکرد و پیرزن راهی غیر از عبور از رودخانه نداشت .پیرزن خودش را به خدا سپارد و در دل شروع به دعا کرد و به راه افتاد .انگار معجزه ای رخ داد از آن همه تمساح گرسنه هیچ کدام به سمت پیرزن نیامدند وپیرزن به سلامت از رودخانه گذران کرد و به خشکی رسید و بعد از چند قدم که راه رفت درختان سوزنی برگ را پیدا کرد ،انگار به همه ی دنیا رسیده بود ،سریع شروع به کندن کرد ، یک جعبه را پیدا کرد که درونش یک باطری قرار داشت ،سریعا باطری را برداشت و به خانه ی خود برگشت و باطری را روی آینه قرار داد و آینه پیرزن را به دوران جوانی اش برد ، دورانی که پیرزن یک دختر جوان بود و پیرزنی با آنها زندگی میکرد و دختر جوان به چین و چروک های صورت پیرزن و لرزش دستان او میخندید و جوانی و قدرت خود را بر سر پیرزن بیچاره میزند ،و آن پیرزن هیچ نمیگفت و تنها کلامی که به دختر مغرور میزد میگفت الهی پیر شوی ،این پیر شدن مفهوم ها داشت ولی دختر جوان نفهمید تا الان که پیر زنی تنها شد و عین همان رفتارها را نوه های خودش بر سرش آوردند و اورا تنها رها کردند ،پیرزن خیلی ناراحت و پشیمان بود و طلب ببخش از مادر بزرگ خود داشت چرا که هیچ انسانی همیشه قدرت و زیبای اول خود را ندارد و محتاج دیگران میشود ،پس بیاید قدر همدیگر بدانیم . پایان
با تشکر هستی سلیمی
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.