جز روزگار من

همه چیز را سفید کرده برف

سراسر شب

برف بارید

دو زاغچه

آیینه شان را در برف می چرخاندند

در جستجوی دانه

دعا می‌خواندند

سخنی بگو برف!

آنکه پس از تو

از تو سخن می‌گوید

آب نام اوست

برف

کلامی

که فقط

بر زبان سکوت جاری می‌شود

سفیدخوانی آسمان است

در فصل آخر سالنامه بی‌برگ

آنچه سبک می‌آید

برف

آنچه سنگین می‌گذرد

برف برف

پاییز

جنون ادواری سال است

پیرهنش را ریز ریز می‌کند

در ملافه ای به سفیدی برف

خواب می‌رود

با انگشتانی که از لبه ی تخت

بیرون است...

«شعری از محمّد شمس لنگرودی»

❄برف را دوست دارم...

چون فقط با برف می شود آدمی را ساخت که هم درونش سفید باشد و هم بُرونش☃