داستان شعرگویی خودمو براتون بگم:
سال سوّم دبستان بودم و یه درسی داشتیم به نام «همه جا به نوبت» در مورد نانوایی بود، فک کنم پرسش ۵ کتاب بود که گفته بود: در مورد نانوایی چند جمله شرح دهید، منم خداییش نمیدونستم شرح ینی چی؟!😕🧐
فک کردم میگه از خودتون شعر بنویسید😅🙈
اومدم این شعرو نوشتم و از قضا معلّم منو دو نفر دیگه رو میبره پاتابلو و اَزَمون درسو به علاوه ی پرسشاش می پرسه و من نفر دوّم بودم و همین پرسش به من افتاد و جالب بود معلّم بزرگوارمون خانم سلیمانی با توجّه و محبّت بسیار منو تشویق کردن و گفتن: جانم منظور از «شرح» توضیح دادن است نه شعر گفتن و بازم منو به خاطر این اشتباهم در کلاس تشویق کردن و همین شد نقطه ی عطفی در آغاز شعرگویی من😄
و حالا بریم سراغ شعرم🙈😝

منم منم میخوام برم به نانوایی تا چنتا نان خوشمزّه و بامزّه بگیرم😋
آهای آهای دوست گلم میای بریم به نانوایی تا چنتا نان خوشمزّه و بامزّه بگیریم؟
بله بله میام میام چرا که نیام میخوام بیاااام🙃
ای جان چه دوستی دارم، دوست ملوسی دارم
خیلی عزیز جونه، میخواد با من بمونه
دوستت دارم عزیزم، دنیا رو به پات می ریزم

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸