تکان دادی مرا با حرفهایت سر در آوردم
نشستم روبه روی آینه خنجر در آوردم
شکستی بالهایم را،فراموشم نشد بامت
سقوط مرگباری داشتم تا پر درآوردم
بریدم هر چه می رویید از من شاخه های تر
در انکارت سر از تنهایی دیگر در آوردم
شکستم مرزهای خواستن را،بی هوا رفتم
که سر از خاک این آغوش پهناور درآوردم
گرفت آتش تمام هستی ام در چشم خود اما
جهان تازه ای از زیرخاکستر در آوردم

الهام جهانبازی