نخستین مسابقه شعر و دلنوشته انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان نفرات برتر خود را شناخت

"به نام خداوند لوح و قلم"

با استعانت از خدای متعال؛ نخستین مسابقه شعر و دلنوشته انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار  در بخش ناغان ویژه گروه سنی زیر 18 سال برگزار شد...

✅   از میان  آثار رسیده به دبیرخانه  اثر زهرا بابازاده ، هستی ابراهیمی و هستی یوسفی توانستند  به ترتیب نفرات برگزیده مسابقه را کسب نمایند.
✅ همچنین هستی سلیمی ، عسل رفیع زاده و مهسا برخوردای به ترتیب به عنوان افراد شایسته تقدیر معرفی شدند.

پیشنهاد برای ساختمان فرهنگسرای ناغان

یک پیشنهاد:
اکنون که به لطف خیرین محترم ناغان حسینه ای برای مراسم های سوگواری ساخته شد .
پیشنهاد می گردد سالنی که آقای برومند سلیمی در خیابان معلم ساخته اند و این سالن نیمه کاره رها شده به عنوان سالن اجتماعات چند منظوره و  فرهنگسرا در نظر گرفته شود.

مشق شب: این پیام را در قالب داستان بیان کنید...سگ خانگی خائن

بچه های خوب مشق شب امشب را تکمیل و برایم ارسال کنید.

برخی حیوانات باهوشند مثل سگ خانگی... از جیب صاحبش غذا می خورد و بغضی وقتها هم غذای کنسروی می خورد که سگ های جویای کار و گرسنه همسایه حسودیشان می شود...

به این سگ خانگی اینقدر محبت خانگی بی دریغ دیده که فکر میکند بقیه وظیفه شان را دارند انجام میدهند...انتظار صاحب این سگ خانگی از سگش این است که وقتی دزدی به مزرعه می آید حداقلش واغ واغ کند تا از سرقت پیشگیری بشود ولی این سگ خانگی نه تنها سر و صدا نمی کند بلکه به سمت دزد می رود و دمش را برای آن تکان می دهد و طویله مرغ ها را برای روباه حیله گر و دزد باز میکند...

این سگ خانگی خائن با روباه ها روباه و به صاحب خانه که می رسد مهربان و در خفا دلسوز مزرعه هست گاهی دلش برای مرغ می سوزد و گاهی برای روباه ...

انگار فراموش کرده مسیر سگی شدن یک سگ وفادار بودن به صاحب خودش است نه وفاداری پنهان به دشمنان صاحب خانه است.

نمیدانم با این هوش سرشار سگ ... نام این کارش را خیانت بگذارم یا حماقت...

... و این نیز می گذرد ولی سگ های خانگی خائن هیچوقت نمی توانند رنگ راستی و درستی را به گذشته خود سنجاق کنند.

# سعی کنید داستان را در یک صفحه تمام کنید.

 

ملکه یخی  نویسنده: زهرا بابازاده

ملکه یخی

صبح دل انگیزی را آغاز کردم صدای نفس و درختان صدای پای برهنه و آب صدای هو هوی بی هیاهوی باد و گریه قطره کوچولوی باران را با موسیقی دلم هم ریتم کردم.
نسیم خانم وارد اتاق شد و با سلامی گرمی بر روی موهای درهم خفته ام مرا شادان کرد.
نسیم خانم در گوش هایم آرام سرود دختر کوچولو من همان نسیم سوزآور گرم زمستانم که بوی بهار را برای تو می آورم.
آهسته موهایت را نوازش میکنم تا بوی بهار را به گردشان بپاشانم.
و من این بار دستم را روی شانه نسیم گذاشتم و او را نوازش کردم و قدم قدم به سمت برفها روانه شدم.
پاهای ناتوانم در برابر سوزش باد یخ زده بود باد شال گردنم را تکان میداد و با قه قهه به من نگاه کرد،سلامی به کل شهر با صدای بلندم کرد و گویا همه با نگاه مهربانشان جواب سلامم را میدادند.
مثل:درختان خشک شده،آب یخ زده و برف بلوری!
 دستانم را درون برف فرو بردم و برف کوچولو به من خیره شد و گفت:《دختر کوچولو از دیدنت خوشبختم》
 و من گفتم:《میشود ما دوستان خوبی برای هم باشیم؟!》
دختر کوچولوی باران روی صورتم نشست و زار را گریه میکرد و میگفت:《دخترکوچولو دلم برای روزهایی که بی دغدغه روی زمین نشستم و کسی پاهایش را روی من نمیگذاشت که له شوم تنگ شده!》
 و همان قطره همراه اشکهایم از گونه هام سرازیر شد او را در دست گرفتم و بو کردم گفتم:《من عاشقانه عاشق تو هستم چه خوب است دوست داشتن مانند رفتن زیر باران بدون چتر باشد》
امشب شب قشنگیست چهره آسمان غمناک است و صورت زیبای ماه در آب دلبری می کند و ستارگان چشمک می زنند.
و من خیره به آب شدم قورباغه کوچولو از آب بیرون آمد و سلام کرد با سنگی که در دست داشتم به دریاچه انداختم چه صدای قشنگی داشت
شلپ!
دستانم را پشت سرم گریه کردم و دراز کشیدم هوا سرد بود اما معنایی نداشت .
صفحه آسمان پر از ستاره چه سغف تنهایی هایم بود و از دور ماه را بوسیدم و با ابرها درد و دل کردم.
حس آرامبخشی بود اما ندای درونم به من میگفت حس نا آرام اما دلنشین!
 صدای جیرجیرک ها مرا به خود جلب می کرد و آواز قشنگی داشت پلک های خسته ام به زور باز مانده بود و نفهمیدم چطور خوابم بود صبح زود با صدای کوله ای از برف که به زمین نشست ببدار شدم و از سایبان ببرون آمدم.
ماه راهی خانه اش شد و جایگاهش را به خورشید داد خورشید با تو زن های گرمش مرا قلقلک می داد.
آبی به دست و صورتم زدم و راهی جنگل شدند میشدم سنجاب ها مرا ستقبال می کردند و من به رسم احترام خم شدم و سلامی گرم از بوی باران دادم و هیزم ها را جمع کردم و در این هوای زمستانی که رو به مایان بود چای داغ می نوشیدم چه خوب است که درختان با من  هم راه بودند
و من دختر یخی عاشق این لحظات شیرین هستم.

بخوانید داستانی از زهرا بابازده

گلی مرده در دل سنگ:

به به چه هوای دل انگیزی،عجب صدای دل آرامی.
این طبیعت چقدر زیبا و دل نشین است.
گلبرگ هایم در این نسیم باد برقص در امده اند.
آواز قناری با هوهوی باد به ریشه هایم توان  فردایی که منتظرش هستم را میدهد.
من یک گل هستم اسم من گلپر است و تازه سر از زیر خاک در آوردم.
 پر هایم توان این هوای سرد را ندارد و ریشه هایم میلرزد و مرا بی توان و نا امید میکند.
طبیعت و گل های رنگی رنگی دیگر مثل بنفشه ها،قاصدک ها،یاسم و مریم ها، ب من سلامی از هوای عشق  میکنند.
هی سلامگل رز کوچولو حالت چطوره؟ 
خوش اومدی به دنیای ما گل ها!
منتظرت بودیم!
اطرافم گل های قشنگ رز و اشک تمساح است.
چقدردوست داشتنی است، بهار را حس میکنم رودخانه به من نگاه میکند و میگوید سلام
کوچولو به اینجا خوش اومدی!
من خیلی دوست دارم دوستان زیادی پیدا کنم،با بنفشه خانم دوست شدم و با همه میگفتیم و میخندیدیم من در دل سنگ شکافته ای بودم که از آن آب روان میشد.
تا اینکه یک روز خانواده ای به این طبیعت آمدند و کنار گل ها سفره ای چیدند و کودکان آواز میخواندند.
بنفشه هم میخحدید و خوشحال بود و میگفت چه خانواده ی خوب و مهربانی ناگهان دختر کوچولویی نزدیک ما شد از ترس در خود پیله کردم آن دختر بتفشه را چید،بتفشه چقدر گریه میکرد از اینکه آنقدر دردش گرفته بود و رفت و مرا تنها گذاشت من ماندم تنهای تنها گریه میکردم و  کسی نبود با او هم کلام شوم.
 بعد از چن مدتی که از رفتن بنفشه میگذشت گل های تازه و خوش رویی پا به این دنیای قشنگ گذاشتند روییدند و مدتی کنار این دل کوچکم ماندند.
اما هیچ گاه جای آن بنفشه را برایم پر نکردند.

مداد سیاه تنها

مداد سیاه تنها: از زهرا بابازاده

من یک مداد هستم اسم من الینا است.
و متاسفانه رنگ من سیاه است
من همیشه سعی میکنم دنیارا بخاطر اینکه رنگ سیاهی میدهد، رنگ دلتنگی میدهد،رنگ نبودن میدهد رنگ نکنم.
الیکا مداد سفید است او یک مداد خوشگل و مهربان استو  من آن رو خیلی دوس دارم.
او دوستان زیادی داره که رنگ هایشان قرمز صورتی نارنجی زرد است.
اما الیکا از همه دوستان رنگارنگش خوشگل و بهتر است.
آقا جان صاحت ما مداد رنگی ها است همیشه ما را درون جعبه میگذارد و با خودش حمل میکند و از ما نگهداری میکتد.
یک روز از روزهای بهار جان راهی جنگل شد و از منظره طبیعت بسیار خوشش آمد و از همه منظره ها با دوربین عکاسی صورتی رنگش عکس میگرفت تا برای یادکاری در اتاقش بچسباند.
 او حتی نقاشی هم میکشید و آرام آرام راهی شد تا ب یک کلبه در دوست ها رسید.
 کلبه خیلی بزرگ و گرم بود الیکا به من نزدیک شد و سلامی از جنس مهربانی و دوستی کرد:
الیکا:سلام الینا کوجولو حالت چطوره ؟
هیچ میدونستی من و تو دنبا را با ترکیب هم دیگر و دوستی با هم دیگر قشنگ تر میکنیم.
 تو سیاه و من سفید با هم ترکیب های قشنگی داریم.
من هم لبخندی زدم و به الیکا سلام کردم و گفتم خیلی حرفای قشنگی میزنی و من خیلی تو را دوست دارم و دوست دارم با هم دوستای خوبی باشیم.
از آن روز به بعد من و الیکا دوستای خوبی برای هم شدیم 
جان در جعبه را باز کرد و من به  کلبه نگاه کردم و حیرت زده شدم اطراف کلبه سیاه رنگ بود.
جان من را در دست گرفت و در دفترش شروع به کشیدن و رنگ زدن کرد از مهلو به بالا میرفت و بسیار زیبا میکشید و من لذتی میبردم.
چون او مرا برای اولین بار در دست گرفت و خوشحال بود اما آنقدر مرا فشار میداد که یک دفعه نوک من شکست و تراش را برداشت تراش کرد و مرا آنقدر تراش کرد که وقتی به خودم نگاه کردم خیلی کوچیک شده بودم .
الیکا با ناراحتی به من نگا کرد و سرش را پایین انداخت و با صدای شیرین و آرامش میگفت:《الینا الینا دوام بیاور》
کار جان با من تمام شد و الیکا به من نزدیک شد و گف:《تو نگران نباش من تنهایت نمی گذارم و بر میگردم》
 جان من را از جعبه بیرون انداخت.
 هوا خیلی سرد بود و من پناهی نداشتم دوستانم را از دست دادم و خیلی غمگین و بی تاب بودم.
هر رهگذری که می گذشت پا بر روی من من میگذاشت و مرا له میکرد تا ابنکه یک روز دوباره جان به همان کلبه آمد و الینا مرا دید از جعبه افتاد و به پیش من آمد و ما با هم روزهاب خوبی را از آن به بعد گذراندیم 
چون من دوست جدیدی به اسم الیکا داشتم.

چند داستان و دلنوشته از زهرا بابازاده عضو انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

وقتی باران نزدیک میشود:

روی تخت دراز کشیده بودم، صدای شرشر آب روی بام خانه،هو هوی باد و نم نم باران مرا به سمت پنجره برد در پنجره را باز کردم.
بوی نسیم دل انگیزی به مشامم می ‌رسید چشمان آسمان تر شده بود.
 چهره خاکستری حیاط جان تازه ای گرفته بود،موسیقی باران را با گوش جان گوش می‌ کردم.
انگار آسمان هم بی قرار بود، مثل دخترک کبریت فروش؛ صدای چکه باران نزدیک و نزدیک‌ تر می‌شد.
اتاق مملو از بوی باران شده بود،سرم را از پنجره بیرون بردم موهای پریشانم در وزش باد می رقصید.
 شال گردن و کلاه قرمز رنگم را انداختم و چتر رنگی رنگی ام را در دست گرفتم.
آرام آرام راهی حیاط شدم و با موسیقی باران هم صدا شدیم:
باز باران با ترانه
با گوهر های فراوان
میچکد بر بامه خانه
و همینطور به خواندن ادامه دادم.
 وقتی هم نفس باران شدم خودم را به دستش سپردم حس و حال خوبی به من دست می‌داد.
 صفحه کوچک و دلگیر آسمان را نگاه کردم قطره کوچکی از باران روی گونه ه ام چکید.
سرمست باران گشته بودم به یک بار آسمان روشن و خاموش شد و من پشت سر هم نفس می کشیدم.
هر چه می گذشت شدت باران بیشتر میشد و من یک گوشه از حیاط کز کردم و محو تماشای صورت قشنگ آسمان شدم به شیشه باران میزد و شبیه اشک هایم بود اشک هایی که بی اختیار با دل گرفته آسمان به زمین چکه میکرد.
 به کنار حوض آب رفتم ماهی کوچولو در این هوای سرد یخ زده بود و تنگ بلوری را از کنج اتاق آوردم و ماهی را درآن قرار دادم که بعد با خود به اتاق ببرم تا که می گرم شود.
 مادر مهربان و دلسوز و کهن سالم به پیش من آمد.
 در دستش یک فنجان قهوه بود و آنگان دستش را روی سرم کشید و  همدم تنهایی هایم شد.
 وقتی کنارم نشست به دستان پیر و ناتوانش خیره شدم و با خود گفتم که من با این دستان زیبا و لرزان به این روزهایی که در آن نفس میکشم و باران را بو میکنم رسیدم.
 سرم را روی شانه اش گذاشتم و مرا در آغوش گرفت مادرم بوی باران می‌داد لبخندی زدم و بابت قهوه اش  تشکر کردم و ساعت ها روی شانه اش خوابم برد وقتی بیدار شدم مادرم را دیدم که از شدت سرما در خود میگنجید دلم برایش میسوخت صدایش زدم و گفتم مادر بلند شو هوا سرد است .
او را به اتاقش بردم و دستم را روی موهایش گذاشتم و او را نوازش کردم و گفتم مادر در کودکی هایم مرحم اشک هایم، تنهایی هایم،بود نبود هایم بودی برایم تا صبح لالایی میخواندی،وقتی بیمار بودم تیمار این درد های کهنه ام بودی حال من میخوانم و تو بخواب.
اشکی در جشمان گرم و پیرش به پایین روانه شد.
نمیتوانستم شاهد این ناراحتی هایش شوم و دستم را روی چشمانم گذاشتم و بدو بدو به حیاط رفتم و با باران خلوتی لذت بخش کردم.
آنگاه کمی آرام و بی صدا شدم اشکاهیم را پاک کردم دستانم را به سمت آسمان نشان کردم تا خدا مرا ببیند و به گوشش برسد که چقدر این باران بب طاقتش را دوست دارم،ازخدا بابت این حس آرامش بخش شکرگزاری کردم.
نیمه شب بود و بخاری هه کودکان را به خواب میبردند و من به سمت اتاق مادر راهی شدم 
سخت بود از آسمان و باران خداحافظی کردن اما وقت رفتن بود دلم را به باران سپردم و خود به آغوش مادرم رفتم و کنارش دراز کشیدم.
دیگر هیچ ترسی از رعد و برق و هوهوی پر هیاهوی باد و زوزه گرگ نداشتم چون دیتانم در دست مادرم بود.
باران به سمت پنجره هجوم می آورد و مخکم به شیشه میخورد اما جایی برای آمدنش به داخل اتاق نبود.
ناگهان رعد برقی زد و برق تیره برق هارا خاموش کرد.
این صحنه از پشت پنجره تماشایی بود.
به خوابی رفتم و از شاخه های خواب میوه های تازه میچیدم و در نعره خواب غرق شده بودم.
صبح که بیدار شدم دیگر باران نمیبارید و من از آخرین خدافظی شب بی خبر مانده بودم.
به آشپز خانه رفتم و مادرم صبحانه ی تازه ای به پا کرده بود ولی خودش نبود به گملنم برای خریدن نانه تازه به نانوایی صفتر آقا رفته بود.
تا مادرم برگررد به حیاط رفتم و بوی نسیم دل انگیز باران را احاطه کرده بود و صفحه آسمان سفید و غبار آلود بنظرم می آمد.
و اینبار باران نزدیک شد.

چند دلنوشته ادبی و داستان از زهرا بابازاده 17 ساله عضو انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

طبیعت در دستان نقاش کوچولو:

دفتر طرح دار رنگارنگم را باز کردم تا در آن تقشی از
 بوی عشق و گرمی طبیعت بی جان، درختان خشک و پر برگ،گل های یاسمن و بنفشه،آسمان با صفحه ی آبی و ابر های روشن،آبشار روان از دل‌ کوهای شمالی‌،مرغابی هایی که در دریاچه ی آبی شنا میکنند و و کلی نقش های زیبا و بی پایان دیگر نقاشیه ماندگاری با قلمی که در دست دارم بکشم.
میکشم از کوهستان های پا بر جا میکشم از پرندگانی که پرواز میکنند و میخوانند میکشم از شهر های دور افتاده‌ ای که هیچ وقت آن ها را ندیدم.
میکشم از کودکی که دانه در دست به مرغان غذا میدهد.
میکشم از قایقی در آب که بی یار ماند و پاروهایش سرگردان مانده اند
میکشم از کلبه ی قدیمیه خاک خورده ای که بی خانواده مانده و از شیروانی اش قطره قطره آب میچکد.
من این بار در دفتر نقاشی ام دنبال خرس کوچولویی میگردم که چکارچی های بی رحم مادرش را با خود برده اند.
 رنگ قرمز را برای لبخندش میکشم تا بخندد و مادرش را از یادش‌ ببرد.
و اینبار قشنگ ترین رنگ را برای چشمان مادری میکشم که دوری فرزندش را تحمل کند و دل واپسی هایش را به دل آب بزند.
رنگ زرد را به دست میگیرم و خورشید را بالای دفترم میکشم تا بتابد به دل سرد زمین و آن را گرم کند.
در روزگاری که هیچ کسی برای کسی نیست کودکان را دست در دست میکشم و کوله ای از درس و کتاب روی شانه شان میگذارم تا متهد شوند و روبه مدرسه ی عشق و شادی راهی شوند.
سنجاب ها را ردی درخت در خانه ی پدریشان میکشم تا بازی کنند.
آری میکشم و رنگ میکنم تا از این صحنه ی زیبایه رویایی نیم نگاهی بی اندازم و لذت ببرم.
دفترم را میبندم و گوشه  ای از اتاق می گذارم
و بوم نقاشی و پالت ام را در دست میگیرم وبه سوی کوه پایه ها در عمق وجود طبیعت سبز و دل نشین به راه می افتم.
بوم را روی سه پایه ای قرار میدهم و رنگ هارا روی پالت میریزم و و قلمو را به دست میگیرم و در رنگ قهوه ای آرام و خاکستری مهربان میزنم و در دل بوم نقاشی کوه ها را میکشم از بالا به پایین میروم و به هر روشی که خنده را روی لبانم میگذارد این کوه ها را میکشم.
زرد کوچولو را به قلبمو مینهم و خورشید را خیلی بزرگ و خون گرم میکشم آنگاه در سبز مرموز میزنم و سبزه به سبزه را از اینور به آن ور روان میکنم.
و اسبی سپید میکشم و پاهایش را درون علف زار میگذارم تا بچرد.
دختری را میکشم که موهایش در باد برقصد و دستانش را باز کند و نفص بکشد و زندگی کند.
نقاشی من به پایان رسید 
از دور نگاهی به این طرح بامزه کردم چقدر زیبا بود حتی تصورش هم برایم دل گشا و خنده آور بود.
در پایان این نقاشی زندگی باید بگویم:
نقاش زندگی خودت باش و قلبمو را دسته هیچ کس نده!

چند دلنوشته ادبی و داستان از زهرا بابازاده 17 ساله عضو انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

جاده ی پر ستاره شب:

شب که میشود دلم به سوی آسمان ها کران به کران پر میکشد و برای ماه تابان ابن شب تار بال بال میزند.
برای ستارگانی که دست به دست هم در صفحه ی رویایی سیه پوش آسمان نقش میبندند.
ماه بانو به همراه دستیارانش بر قالی رنگ آرایی میکنند چه شکوه دل نشینیست.
من همان ستاره ی دور دست ها هستم که در پس این جاده ی طولانی برای رسیدن ماه و دوستانم له له میزنم.
دلم تنگ میشود برای این مسیر پر تلاطم و ترس بار.
بادی وزید و مرا بی رمق به خانه ستارگان پرتاب کرد.
چقدر قشنگ و زیباست دوستی با این هیاهوی شب دوستی با آوازی که سیاره ها میخوانند.
شب که میشود دلم میخواد به بالین پرستو هایی که به خواب  فرو رفته اند سری بزنم و آن ها را نوازش کنم.
شب که میشود دلم میخواد آرام و بی صدا به بی کزان ها محو شوم و چشمانم را ببندم و نفس عمیقی بکشم.
شب که میشود دلم هوای آن ماهی کوچولویی را میکند که در حوض نقاشی سردش میشود و در خود میپیچد.
شب اسرار پنهانی است که به دنبال خورشید تا صبح میدود.
شب را دوست دارم مثل لالایی مادری که برای طفل معصومش میخواند:
لالا لالا گل لاله تویی کوچولویه دردانه
لالا لالا گل پونه گدا رفته درخونه
شب دلش میگیرد گریه میکند هوایش طوفانی است و پشت قلب کوچنش روشناییست.
گاه دلم برای شب میگیرد او صبح را نمیبیند و هر بار میمیرد.
جغد کوچولویی روی درخت آرزوهایش تا صب پلک نمیزند و به دور دست ها خیره میشود  به پشت بام خانه ها سر میزند و با صدایش همه را ببدار میکند
شب یعنی‌ یک بار برای آخرین بار،در دل این زیبایی ها غرق شدن و تنها ماندن.
و من این بار به زمین می آیم و رخت خوابم را در پشت بام پهن میکنم و خیره به ستارگانی میمانم که از شدت خستگی خوابشان میبرد.
و آنقدر زل میزنم تا پلک هایم سنگین میشود و خوابم میبرد ولی با خود مزگویم:《شب دیگر نیست و زیبایی هایش را با خود میبرد تا باری دیگر بیاید.》
و اینار  شب  رو به پایان است ولی خاطراتش،آن نفس شیرینش که به کوه های استوار میکشد آن نگاهی که به زمینی که خوابیده است میکند،آن خنده ای که لالایی رودخانه پر گذر است،آن عظمت پر هیاهویش بر جا میماند.
گاهی در وسط دل تاریک شب دلم هوای خورشید سوزنه ای تابستان را میکند اما طول میکشد تا از این خاطرهای شب فرار کرد و به دور دست ها رسید.
شب آغاز همه ی شیرینی های دنیاییت که غرق در آن میمانی و دیگر جایی نمیروی.
شب یعنی گذشتن از آن آدم هایی که معصوم خوابیده اند و خواب هفت پادشاه را میبینند.
شب جایش را به نیمه شب میدهد چشمانم را باز میکنم صداس اذان صبح را از مسجد روبه روی خانه ی قدیمی و خشت به خشت میشنوم چه صدای رسا و دل گرمی را به دست باد میسپارد.
الله اکبر الله اکبر 
اشهد ان لا الله الالله
و آقا خروسه از آنور شهر دور افتاده با صدایش تمام شهر را به پیش میکشد 
قوقولی قوقو قوقولی قوقو 
از جا بلند میشوم و پلک های در هم خفته ام را با دستانم می مالم و از نردبان به پایین می آیم و به سوی مسجا راهی میشوم تا بلکه نمازی به جا بیاورم.
نسیم دل انگیز این هوای سرد مرا به صبح میرساند.
ستارگان به آسمان نمای خوش رنگی داده اند و به شکل مسجدی زیبا در آمده اند.
به مسجا رسیدم کفش هایم را در آوردم و برای نماز روبه قبله نشستم تا نماز بخوانم به اطرافیانم سلامی از جنس مهرانی دادم و سلامی در بر گرفتم.
دیگر نزدیک  صبح است و شب جایگاهش را به روزی دوباره میدهد.
ماه بانو جایش را به آقا خورشید میدهد.
و ستارگان خاموش میشوند و 
اینبار شب به پایان میرسد

چند دلنوشته ادبی و داستان از زهرا بابازاده 17 ساله عضو انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

فصل به فصل شهر دلم:

قلم بی جانم را در دستان لرزانم میگیرم و در دفتر کاهی ام شروع به نوشتن میکنم:
مینویسم از جنس خاک،از جنس باد،از جنس آرامش،از جنس عشق،از جنس مهربانی،از دلی پاک.
آری مینویسم تا برسد به گوش درختان یخ زده زمستان،به گوش دریای زلال،به گوش طبیعت مرده پاییز،به آسمان تار شب های دلتنگی؛
مینویسم آهسته آهسته تا در این مسیر دور و غبار آلود تا برسد به گوش خدایم.خدایی که نامش بر لبان ترک خورده ام جاریست.
خدایی که وجودش دلیل آرامش روز های تلخ و بهانه های بی اختیارم است.خدایی که دستلنم را از دور آرام میفشارد‌
خدایی که شب ها وقتی چشمان گریانم را میبندم آرام موهایم را نوازش میکند که انگار این دل بی کسم همه را از یاد میبرد جز خدایش.
میدانم روزی از همین روزها به گوشش میرسد تا بتوانم بگویم کیستم؟!همان بنده ای که دل کوچکش نخواست دلی را بشکند.
همان کسی که حرفهایش را به هیچ کس نگفت 
همانی ام که دوست داشت همراهانش بخندند؛شاد باشند و زندگی کنند.
همان کسی که در شلوغی روزهایش خودم را گم میکرد و شبهایش را با نوری از شمع و یک دنیا خاطره تنها میماند.
همان کسی که هدف قلبی اش آرامش و محبت بود و همیشه سعی میکرد در هر شرایطی آرام دست کسی را که دلش از شهر دلتنگی گرفت را بگیرد و بگوید:
گریه نکن!من مثل کوهی استوار و پا برجا پشت ابن شهر غم زده ی دلت هستم.
اما وقتی نگاهی به خودم می اندازم میبینم من همان دختری ام که تنها در آن شهر دور افتاده ام.
و هر چه بیشتر می دوم تا به کلبه برسم در وسط راه زمین و میخورم اما هیچ وقت از زمین خوردنم نمی رنجم و این بار دستم را روی زانو هایم میفشارم و قوی تز ار قبل بلند میشوم آنقدر قوی که از این باتلاق فرورفته در زمین نحراسم.
به کلبه نزدیک میشوم و وارد آن میشوم تاریک و دلگیر است اما روزنه ی امید از آن سوی پنجره ی 
چوبی مرا کشان کشان به سمت خوشبختی میکشد‌
مثل کودکی ام که وسط شب سرد کنار شومینه ای 
نشسته و گوشه ای کز کرده و دنبال عروسک کوچولویش میگردد.
بالاخره صبح میشود و آن عروسک زیر تختم پیدا میشود.
میشوم ان دختری که گاهی بهاریست و بوی گل میدهد و لباسی سبز رنگ میپوشد و در وسط گل ها میرقصد.
پاهای برهنه اش را در آبی خنک میگذارد با آواز پرندگان این سو و آن سو میپرد و پرواز میکند.
با باز شدن غنچه های بهار میخندد.
با طبیعت تازه زنده میشود درد و دل میکند و بلند فریاد میزند خدایا شکرت!
طبیعت در گذر است و یاد میگیرد مثل پروانه های از پیله در آمده بال بزند و روی گل های رنگی رنگی صورتی و قرمز بنشیند.
و من گاهی پرنده میشوم و صدای آرام و زیبا جیک جیک میکنم،گاهی خورشید میشوم و به زمین تازه از خواب بیدار شده میتابم.
گاه همان قطره کوچولوی باران میشوم تا روی گل بنشیند و آن را بخنداند.گاهی ماهی طلایی میشوم و در تنگ بلوری بالا و پایین میپرم و شلپ و شلوپ میکنم.
میشوم همان سنگ سختی که میشکافد جوانه گندم کوچولو زندگی کند و نفس بکشد.
آری بهار می شوم و در جنگل دور افتاده شهر کوچک دلم با خود زمزمه می کنم زندگی کوتاه است بهار کوتاه است
یک روز از شدت تنهایی زمین می میرد و  روز بعد از اشتیاق بیدار میشود و ساز روزگار یک روز می زند و می رقصد یک روز شادمان و یک روز غمگین می نوازد.
 به من یاد می‌دهد کینه‌ها را فراموش کنم و جور دیگری به زندگی نگاه کنم و با خود بخوانم:
اتل و متل نازنین من
 زندگی خوب و مهربونه
اتل و متل بهار اومد 
و مرغابی و قورباغه میخونه
می‌خواهم بگویم اگر بهار شویم اگر دلها را بشوییم و خوشحال شویم مهربان باشیم زیباترین 
گل رز دنیا میشویم.
حال دختری از تابستان ام این بار میوه میدهم زمین گرم و داغ می شوم آتش می شوم مرغاب رودخانه های سفید و  لک لو دوست داشتنی دریاچه  می شوم.
درختی استوار و قوی در میان جنگلی دور افتاده می شوم و پا بر جا میمانم و من در این جنگل زیبا میروم و میروم نمی ایستم.
 آرام با خود میگویم به این تپش قلبم قسم میخورم که همیشه گرم و یک رنگ باشم و با نور سوزنی خورشید درون دلم بتابم و بدرخشم.
من دختر گندم زار های همین حوالی  و گردو های درختان تنومند و صنوبر های کنار دریاچه ها هستم.
من همان پشت‌ بام زیر صفحه سیاه آسمان و  ستارگانم که می توانی  روی من بنشینی و ساعت ها به آنها خیره شوی و مسیر زندگیت را ببینی.
و با ستارگان آسمان تابستانی هم خانه شوی و آنهارا برای دوستانت انتخاب‌ کنی.
همان رودی می‌شوم که از روی سنگ ها عبور می کند و هیچ مانعی او را تهدید نمی‌کند و  این هشدار را می دهد که زندگی مثل همین آب است و آن سنگ ها مشکلاتی است که می‌توانیم از آنها عبور کنیم.
هندوانه ای می شوم و به دل میشینم، گاهی تند تند خورده میشوم و گاهی خیلی طول می‌کشد خورده شوم.
همان درختی باش که که گاه می شکتد، گاهی خرش خراش میشود  گاهی از شدت گرما میسوزد و هیزم شکن با اره بی رحمش محکم به تنه اش مبزد و شاخه هایش میمیرد و اشکش بی صدا سرازیر میشود.
این را بدان اگر خوب باشیم مثل همان درختی هستی که برای خوردن شیرین ترین میوه هایش بیشتر این سنگ‌ها را می‌خورد اما همیشه دست نیافتنی است.
از تابستان فصل زیبایی ها، گرمی ها، گذشت ها، خنده ی پدربزرگم به همراه داس در دشت بی حس دور دست ها،از شیرینی های زردآلو و هلو،از شب و ستاره و ماه فرار میکنم و به پاییز نزدیک میشوم
مینوازم از پاییز از تنهایی ها از احساسات نارنجی از برگ برگ ها از سردی دریا ها خدا میداند چقدر طول میکشد تا فصل ارغوانی ها تمام شود.
تا شب های طولانی و بی ستاره و نم نم باران پشت پنحره هایی که برای دلم ناشناس ایت بگذرد.
این باران آنقدر قشنگ و سوزناک ساز میزند که تمام گذشته ات را به دست باد میسپاری تمام حرفهایت را در گوش پرنده هایی که بساط سفر بسته اند میزنی.
پاییز فصل اشک های سرازیر از گونه های قرمز در کوچه پس  کوچه ها و جاده های خیس و نمناک و خاک خورده است.
پاییز سریال بدون نویسنده ایست سر در گم نویسنده ای که قلمش را در زیر آوار گم کرده است و سکانس زندگی اش را به خاطر میسپارد.
و من دختری از جنس پاییز ام که گاهی با باران میگریم و گاه با نسیم و بوی خاک نم خورده میخندم.
گاهی چتر رنگی رنگی در زمان کودکی ام نیشوم تا در زیر این باران های بی اختیار خیس شود گاهی ابر میشوم  و میبارم تا زمین را بخندانم.
میشوم دریاچه ای تنگ که ماهی هایش از شدت سرما مرده اند و این همه زیبایی ها به یک شبه از جلوی دید چشمان تارم ناپدید شد.
پاییز یعنی حس تنهایی دختر کوچولویی که عروسکش را در مهر ماه گم می کند و حیران از این می ماند که دیگر تنهاست و هم دمی ندارد.
 ک دیگر عروسکش را بچنگ نمی اورد و او را بغل نمیکند .
آغاز مهر  پر از احساس های بچگانه و در هم تنیده است یعنی غرق شدن در عمق دریای پاییز.گ
ولی کم گم که به ابان نزدیک میشوبم ندا از این می اید که عروسک ان دختر کوچولو همین حوالی است.
ولی حس نمیشود. لمس نمی شود ابان نشانه ی پیدا کردن خودت در عمق پاییز باشی یعنی تقلی برای نجات پیدا کردن،، برای پیدا شدن،،برای زندگی کردن.
 مات و مبهوت از اینکه بتوانی پیدا کنی
ان دختر کوچولو هیچوقت حس مادری اش را نسبت به ان عروسک دور نمی کند.
 میجنگد و دست از پیدا کردنش بر نمی دارد و خودش را وسط غروب دل انگیز ابان وسط زردی برگها وسط باران های بی انتها وسط حس شیطنت شاخه ها وسط کوچه های خیس رها می کند.
 دستانش را باز می کند نفس میکشد پلک میزند و صورت قشنگش را رو به اسمان میگیرد و بلند فریاد میزند من میتوانم میتوانم در وسط این ابان پر از هیجان و استرس پر از شور و شادی عروسک شیرینم را پیدا کنم.
 او همانند ان ابان دختر قشنگی ها و احساسات بی بند و بار که خزان ب خزان دنبال  عروسکش ک ب این سو و ان سو می  رود.
 خود نیز در قطره های باران قدم به قدم اهسته و اهسته به سمت خوشبختی و عروسکش میرود و در هر قدم بی اختیارش تصویر ززبایی هارا میبیند تصویر خودش را در گودی اب های کوچه پس کوچه های ابان میبیند    
اسمان صفحه کوچک دلگیر غم انگیزش را رو می کند در ان اسمان دلگیر اما رویایی قطره کوچک باران روی صورتم می چکد و از گونه هایم سرازیر می شود.
  من با سودای سوزناک پاییز هم صدا میخوانم اشک و میریزنم.
 چتر رندگی رنگی ام را در دستان کوچکم میفشارم و قدم به قدم به آذر به زندگی دوباره زمستان و تمام شدن زیزایی های پاییز نزدیک میشوم!!
 آری این همان ماه زیبایی های پاییز است( آذر )
در گوشه ای مینشینم و کز می کنم و در فکر فرو میروم
و در زیر لبهایم زمزمه میکنم:
من زاده آذرم زاده خزان خزان هایی به رنگ دلچسبی برای اوج و شکوفایی زندگی ام .
پاییز یعنی پیدا شدن همان عروسک کوچولویی که در زیر چتر اسمان دنبالش میگشتم و ان قدر گیج در پاییز بودم.
 که عروسکم را در زیر شاخه درخت بلوط گذاشته بودم و اتقدر محو زیبایی های این فصل با احساس بودم که فراموش کردم.
 آذر ارام در گوشم میگوید گاهی وقتها خیلی زود دیر میشود و تا بیای از این فصل زیبا لذت ببری به من میرسی و میفهمی غرق پاییز بودی و به اخر ارغوانی برگها میرسی.
آذر یعنی گذشتن از زندگی و بخشیدن مثل چشمه های خشکیده ی اب های زلال  دشت ها 
‌پاییز یعنی شبهای بلند و دلتنگی یعنی نشستن کنار یک شومینه گرم و لذت بردن از بوی باران وقتی باران می بارد بوی عطرش مرا ب یاد گذشته ی شیرینم می اندازد اذر یعنی یک شب برا اخرین بار یعنی نزدیکی به شب یلدا و اناز و سیب و یک خانواده گرم و شیرین یعنی کرسی و چای های پر عطر مادربزرگ و خنده های پدربزگ یعنی بوی عطر غذای روی گاز ک چشمک میزند و مرا کشان کشان میبرد.
اذر می بارد مثل چشمان مادری که فرزندش را به خدا میسپارد پایید خش خش می کند می لرزد ولی با هر بادی نمی شکند
آذر یعنی مترسکی وسط جنگلی دور دست و گاهی هزار حرف نگفته در پیش دارد و خودش را گم می کند
پاییز هم فراتر از همیشه روبه اتمام است و احساساتش را میبرد ولی خاطراتش را باقی میگذارد 
آذر پایان دلگیری ها یعنی پایان گرمای چشمان پدرم که غروبش دلم را گرم میکند
یعنی پایان اشک هاب مادرم 
یعنی تنهایی هایم 
پاییز یعنی ماه زیبای من. 
زاده آذر بودن یعنی دور بودن از خطرات دنیا
این حس و یه دختر اذری میتواند به برگ ریزان های پاییز نمایش بدهد به رقص شاخه های درختها و نفس ابرهای دور افتاده...
من یک دختر پاییزی هستم.
قلمم را به سمت زمستان راهی می کنم و مینویسم از زمستان از خاطرات از روزهای سرد تو دلگیر با دلی آرام آرام از دست برف زمستان می نویسم از از سردی دستانم که از گرمای آنها غافل شد.
مینویسم از خاطراتی که مرا به یاد بچگی می‌اندازد از برف بازی ها و شیطنت های کودکانه ام.
مینویسم از روزهایی که گذشت و خندیدم گریه کردم با باران پاییزی و گرمای تابستان و شکوفه شکوفه بهار.
این روزها را پشت سر رقم زدم و به و آخری های عمر درختان بی حس و بی جان و سفید پوش رسیدم.
 برف میبارد این مروارید های کوچک بهترین لباس عروس دنیا را به تن طبیعت میکشد.
 چشمانم را میبندم دستم را روی قلبم میگذارم و نفس عمیقی می کشم می روم به یاد روزهای پر تلاطم.
و خودم را وسط شهر دور افتاده می نگرم که به این می پندارم چقدر زیباست این زمستان بی پایان گاهی دلم برای زمستان می سوزد و مثل پرنده ای در قفس پر میزند  گویا او هیچ وقت رنگ خوشبختی را ندید.
خورشید را پر نور ندید زمستانی که  پرنده ای نداشت گلی نداشت درختی نداشت و حتی آبی که ماهی هایش در آن شنا کنند نداشت.
ننه سرما در انتظار عمونوروزبود آری زمستان خوشبخت نبود.
 اما آنقدر دلسوز و مهربان بود که وقتی خوشحالی خواهر و برادرانش را میدید خم به ابروهایش نمی‌آورد گریه نمی کرد و تمام احساساتش را پشت و برف ‌و بهمنی های طولانی پنهان می‌کرد.
و هیچ وقت کوچک ترین اعتراضی نکرد زیرا فصل خود را عروس زیبایی های کل جهان میدانست که مشتاقانه منتظر داماد است.
یک دانه مروارید زیبا روی گونه اندکی در چشمانم را باز کردم و به سمت کلبه راهی شدم آن گاه خودم را سفید برفی دیدم که به هفت کوتوله سر می زند.
در آن هنگام من بودم و یک دنیا خاطره و یک آتش برفی و یک چای داغ و دلنشین کنار پنجره نشستم بچه ها را در دست گرفتم و شروع به مرور خاطرات کردم از پشت این پنجره کوله باری از برف خود را نمایان میکرد
آسمان برف شادیهایش را روی عروس دنیا میریخت و او با دلبری هایش میرقصید چه صدا و موزیک دلنشینی در هم آمیخاه شد باد هوهو کنان ترانه ی زیبایی برای عروس دل ها میخواند و عروس منتظر دامادش بود تا برسد.
در آن لحظه دلم ‌هوای رفیقی را کرده بود که سرم را روی شانه هایش بگذارم و ساعتها به این زیبایی ها و روزها نگاه کنم و آنگاه به  بیرون از کلبه برویم ساعت ها کنار هم برف بازی کنیم.
دستکش و شال گردنم را پوشیدم موهایم درلابه لا باد خودنمایی میکرد وبه این سو و آن سو پرواز میکرد.
بسوی این عروسی زیبا راهی شدم و به تنهایی یک آدم برفی کوچولو و زیبا درست کردم کنارش نشستم و به آن تکیه دادم و آرام با خودم زمزمه کردم دوست داشتن مثل آدم برفی می‌ماند که درست کردنش راحت است اما نگه داشتنش سخت.
با آدم برفی یک دانه شدم و به او گفتم نگران نباش این روزها میگذرد مثل برف هایی که می آیند و می روند دوباره بهار می شود زندگی از نوع آغاز می شود.
 این زندگی ارزش ماندن برای غصه خوردن نداردو باید برای یک لحظه ام که شده است زندگی کرد به یک باره آدم برفی از جلوی چشمانم محو شد و رفتن به این زودی غمی بود که بر دلم سنگینی میکرد.
اینجا باران ها بوی دلتنگی میدهد از ها مثل عروسی بی داماد است و من همان دخترک زیبا ایم که عاشق بهار بود  همان دخترکی اسفند ماهی که بهار را با تمام وجود بغل می‌کرد.
این زندگی با بهارش زیباست با تابستان و گرم و صمیمی اش زیباست با پاییز و خش خش درختان و باران و با زمستان و آدم برفی سرد و گرم زیباست.
این زندگی کوتاه و لذت بخش است با خنده هایش با قهر هایش با رفتن و ماندن هایش مقل چهار فصلی که گذشت.
ثانیه ای که گذشت هیچ گاه نمی ماند و گاهی فرامشو میشوو
زندگی مثل همان طلایه با ارزش اما دیت نیافتنی است باید زندگی کرد حتی لب پرتگاهی که زیرش پر از نا امیدی هاست 
به هر طریقیست باید زندگی کرد مثل مادری که چشم انتظار عزیز سفر رفته است.
مثل پدری که کار می کند تا فرزنرش را شاد کند 
مثل پرندگانی که در سردترنی لحظه ی سال مسیر گرمایشان را پیدا میکنند
تا خدا هست عشق است بود و نبود است پرنده های سفر است و پروانه های بال رنگی است.
فراموش نکن خدا هست.!