بخوانید داستانی از زهرا بابازده
گلی مرده در دل سنگ:
به به چه هوای دل انگیزی،عجب صدای دل آرامی.
این طبیعت چقدر زیبا و دل نشین است.
گلبرگ هایم در این نسیم باد برقص در امده اند.
آواز قناری با هوهوی باد به ریشه هایم توان فردایی که منتظرش هستم را میدهد.
من یک گل هستم اسم من گلپر است و تازه سر از زیر خاک در آوردم.
پر هایم توان این هوای سرد را ندارد و ریشه هایم میلرزد و مرا بی توان و نا امید میکند.
طبیعت و گل های رنگی رنگی دیگر مثل بنفشه ها،قاصدک ها،یاسم و مریم ها، ب من سلامی از هوای عشق میکنند.
هی سلامگل رز کوچولو حالت چطوره؟
خوش اومدی به دنیای ما گل ها!
منتظرت بودیم!
اطرافم گل های قشنگ رز و اشک تمساح است.
چقدردوست داشتنی است، بهار را حس میکنم رودخانه به من نگاه میکند و میگوید سلام
کوچولو به اینجا خوش اومدی!
من خیلی دوست دارم دوستان زیادی پیدا کنم،با بنفشه خانم دوست شدم و با همه میگفتیم و میخندیدیم من در دل سنگ شکافته ای بودم که از آن آب روان میشد.
تا اینکه یک روز خانواده ای به این طبیعت آمدند و کنار گل ها سفره ای چیدند و کودکان آواز میخواندند.
بنفشه هم میخحدید و خوشحال بود و میگفت چه خانواده ی خوب و مهربانی ناگهان دختر کوچولویی نزدیک ما شد از ترس در خود پیله کردم آن دختر بتفشه را چید،بتفشه چقدر گریه میکرد از اینکه آنقدر دردش گرفته بود و رفت و مرا تنها گذاشت من ماندم تنهای تنها گریه میکردم و کسی نبود با او هم کلام شوم.
بعد از چن مدتی که از رفتن بنفشه میگذشت گل های تازه و خوش رویی پا به این دنیای قشنگ گذاشتند روییدند و مدتی کنار این دل کوچکم ماندند.
اما هیچ گاه جای آن بنفشه را برایم پر نکردند.
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.