قطعه شعری از فردوسی در باب جهان گذرا
دمی را با ابیات تکان دهنده حکیم توس در باب تزلزل بنیان جهان و دشواری مرگ بگذرانیم:
جهان کشتزاریست با رنگ و بوی
درو مرگ و، عمر آب و، ما کشت اوی
چنان چون درو راست همواره کشت
همه مرگ رائیم ما خوب و زشت
...
فلک را ندانم چه دارد گمان
که ندهد کسی را بجان خود امان
کسی را اگر سالها پرورد
در او جز بخوبی همی ننگرد
چو ایمن کند مرد را یکزمان
از آن پس بتازد بر او بی گمان
ز تخت اندر آرد نشاند بخاک
ازین کار نی ترس دارد نه باک
...
برنجید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و به جز نام نیکی نبرد
بسی رنج برد اندر آن روزگار
به افسون و اندیشهٔ بیشمار
چو پیش آمدش روزگار بهی
از او مردری ماند تخت مهی
نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 7:45 توسط ناهید بهارلو
|
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.