خاطره خیر بیمارستانی
امروز یک جوان به دفترم که مؤسسه خیریه بیمارستانی بود آمد... و گفت زمینی را فروختم به فلان مبلغ. من هم دستگاه پوز خیریه بیمارستانی همای عافیت ناغان را گذاشتم و گفتم یه کمکی به بیماران بکن.آن هم ۵۰۰ هزار تومان کارت کشید و رسید دریافت کرد و از من خواست جایی نگویم.گفت : اما وقتی مردم می توانی بگویی. من هم سکوت کردم و الان از سکوتم پشیمانم...چون از کجا معلوم من زودتر از آن بنده خدا نمیرم؟ و چرا فکر کردم او زود تر از من میمرید و فکر کردم هم به خودم و هم به خدایم و هم آن بنده خدا با سکوتم ظلم کردم. به خودم چون فکر کردم بیش تر زنده ام. به خدایم چون به تقدیر و حکمت او را در نظر نگرفتم و نگفتم عمر دست خداست و به آن بنده خدا که او را امیدوار به زندگی نکردم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ ساعت 23:45 توسط ناصر حسین پور
|
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.