شعری زیبا از مصیب میرزایی؛ باغم که از من هم بهارم را گرفتند
باغم ، که از من هم بهارم را گرفتند
هم باغبانِ کهنه کارم را گرفتند
آن کودک مغموم و دلگیرم که عمری
همبازیانِ من انارم را گرفتند
مانندِ سربازی شبیخون خورده ام که
اسب و تفنگم را ، قطارم را گرفتند
هر بار که در فکر فتحی تازه بودم
از لشکرم چابک سوارم را گرفتند
شیرم ، که زخمی کهنه بر تن دارد و باز
کفتارها از من شکارم را گرفتند
فرقی ندارد اینکه خاکم یا طلایم
وقتی که از من اعتبارم را گرفتند
#مصیب_میرزایی
زمان سرایش:دهه هشتاد
+ نوشته شده در جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 7:38 توسط ناصر حسین پور
|
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.