باغم ، که از من هم بهارم را گرفتند
هم باغبانِ کهنه کارم را گرفتند

آن کودک مغموم و دلگیرم که عمری
همبازیانِ من انارم را گرفتند

مانندِ سربازی شبیخون خورده ام که
اسب و تفنگم را ، قطارم را گرفتند

هر بار که در فکر فتحی تازه بودم
از لشکرم چابک سوارم را گرفتند

شیرم ، که زخمی کهنه بر تن دارد و باز
کفتارها از من شکارم را گرفتند

فرقی ندارد اینکه خاکم یا طلایم
وقتی که از من اعتبارم را گرفتند

#مصیب_میرزایی

زمان سرایش:دهه هشتاد