بهار دلکش و دعوت به ناغان
به روز سعدی‌، آن پیر گل افشان
خدادادی بگفت اکنون سلیما
هوای شعر کردیم از دل و جان
سلیم از زیرکی گفتا مریضم
دو بیتی می‌کند این درد درمان
به او گفتم که من شاگرد هستم
بفرما یادی از سعدی کن ای خان
جسارت می‌شود در پیش استاد
که شاگردی زند گویی به چوگان
چو فهمید از سرودن ناتوانم
کنایه زد که ای سعدی دوران
به خود گفتم غرورم را شکسته
قلم در دست من آمد به فرمان
به دل گفتم دوبیتی چاره اش نیست
بگیر از مثنوی یک نمره‌ی بیست
گرفتم وامی از اشعار سعدی
بگیرد حال او در بیت بعدی
کشیدم شعر را بر وزن دوری
چکاندم ماشه را بر خان موری
ز خواب غفلتش بیدار گردید
خودش را پیش من آسیمه‌سر دید
ز فکر ناثوابش منصرف شد
به من گفتا کلامم منحرف شد
خدادادی شدم تسلیم شعرت
گرفتم درسی از تعلیم شعرت

اسفندیار خدادادی

۱۴۰۴/۰۱/۳۰