از مهر۱۳۸۲ تا تیر ماه ۱۳۸۴ در دانشگاه دولتی علوم پزشکی جندی شاپور اهواز در مقطع کارشناسی ناپیوسته در رشته بهداشت عمومی(مبارزه با بیماریها) درس خواندم.

این مقطع یکی از بهترین دوره های دانشجویی من بود هر چند به دوره دانشجوی در گناباد نمی رسد. اما خب این مقطع نیز منحصر به فرد بود چون حداقل در این دوران با پولی که با کارکردن طی ۲ سال قبلش بدست آوردم، دستم توی جیب خودم بود و استقلال مالی داشتم . البته استقلال نسبی مالی را از سن ۱۸ سالگی بدست آوردم و در سن ۲۰ سالگی به استقلال مالی کامل رسیدم.هر چند میزان درآمدی که داشتم فقط کفاف هزینه های روزمره ام را می‌داد و نمیشد آن را پس انداز کنم و فقط از سال ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۲ با پس انداز کارم توانستم یک زمین در سال ۱۳۸۳ در ناغان بخرم.... بگذریم

در این مقطع با انسان های شریفی مانند دکتر علی اصغر ولی پور، صادق کلاه کج، دکتر روح الله علایی، علی عقابی و... هم کلاسی بودیم.

در یکی از روزهای قبل از امتحانات دانشجویی توی خوابگاه خواب بودم که با صدای سه تار و آواز یک شعر آشنا در حالت نه خواب و بیدار قرار گرفتم.به خودم گفتم این شعر چقدر آشناست :! گمان کردم این صدای موسیقی و آواز از تلویزیون یا رادیو در حال پخش شدن است و داشتم از شنیدن صدای آواز لذت می بردم که چشمانم باز کردم و خود را در اتاقم در حالی که آقای صادق کلاه کج دفتر شعر من جلوش باز است و با سه تار می زد و این ترانه ی مرا می خواند:

جانم به لب رسید و حرفت به لب نیامد

امید نازنینم نازت مرا نیامد

....

می خواند...

این خاطره به یادم ماندنی شد...

و تنها صداست که می ماند...

"ناصر حسين پور "