این خاطره بر میگرده به بهمن ماه ۱۴۰۱.

عصر بود و مثله همیشه مشغول نوشتن تکالیف فردایم بود .خیلی با عجله چون امتحان هدیه ها هم داشتم و باید آن را هم مرور میکرد‌‌م . مامانمم مشغول کارهای خودش بود که صدام زد ستایش جان داره برف میباره🌨🌨🌨 .از اونجایی هم که من عاشق برفم خوشحال شدم و در بالکن باز کردم و بیرون رفتم دستم رو زیر دونه های برف بردم تا آنها را بگیرم اما به کف دستم نرسیده آب می‌شد. مامانم🧕 صدا زد بیا داخل در و ببند سرما میخوری خداییش هوا خیلی سرد بود و سوز داشت😬 . به مامانم گفتم احتمالا فردا تعطیل باشه .مامانم گفت تنبلی نکن بشین سر کتابت .خودم از حرف خودم خندم گرفته بود اما دوباره شروع به کار کردم . و برف هم همچنان میومد . اونقد زیاد بود که مشخص نبود شبه .🏙

برف سنگین شد .از اخبار شنیدیم که مدارس فردا تعطیله اما کلاسها در شاد بر گزار میشه .خلاصه تو دلم خیلی خوشحال شدم .رفتم خوابیدم و صبح ساعت ۸ کلاس برگزار شد و تا ساعت ۱۲ تو شاد بودیم بین هر زنگ یک ربع ساعت استراحت داشتیم زنگ اول دوستم محدثه سر کلاس حاضر بود اما زنگ بعد هر چه منتظرش بودیم حاضری نزد و خبری ازش نبود 😔😔.معلم ،من و اون یکی همکلاسیم نگرانش شدیم .معلم ما از اونجا که خیلی خوب و مهربون بود زنگ زد به مامانش و سراغی ازش گرفت .که متوجه شدیم در بین زمان استراحت به بیرون رفت و از روی برفها لیز خورد و پاش حسابی درد میکرد .خیلی نگرانش شدم بعد از تموم شدن کلاس از مامانم خواستم به مامانش زنگ بزنه تا بتونم باهاش صحبت کنم .اما نشد چون به بیمارستان رفته بود و گفتن باید پاش تو گچ باشه .و دو هفته ای استراحت کنه و تکون نخوره .بعد از اون برف هر روزی که مدرسه میرفتم ولی دوستم نبود حال خوبی نداشتم .دلم خیلی براش تنگ شده بود . با مامانم تصمیم گرفتیم به ملاقاتش بریم .تا هم ببینمش هم دلتنگیم کمتر بشه . وقتی رفتم محدثه هم به من گفت چقد خوب شد اومدی خیلی دلم واست تنگ شد .اونشب کلی با هم خندیدیم و من از اتفاقهایی که تو این چند روز مدرسه نبود واسش میگفتم . اینقد خوش گذشت که متوجه ساعت و دیر وقت بودن نشدیم . خلاصه شب خوبی بود .اونشب آرزو کردم زودتر محدثه خوب بشه و بیاد مدرسه .

دوستی زمانی قشنگه که خوب بودن و نبودن حال دوستت خیلی واست مهم باشه .❤️❤️❤️

ستایش رمضانی .

۱۴۰۲/۵/۲