«من و شب»
با شب بمان و نجوا کن، گر چه تاریک است ولی همیشه یک رنگ است.
شب را با همه ی تاریکی ها و ظلمتش دوست می دارم چرا که یک رنگ است و دلی بی ریا دارد.
دلم می خواهد در عمق جانِ شب رخنه کنم و ساعت ها به تنهایی با او به نجوا بنشینم.
دوست دارم به او بگویم: جنابِ شب، جنابِ یکرنگی ها، چطور اینقدر آرام و صبوری؟! می شود قسمتی از صبوری ها و یکرنگی هایت را سهمِ من کنی؟!
خیلی وقت است که بی قرارم. به من بگو چرا اینقدر آرامی؟! مگر همه دردهایشان را برایت نمی آورند؟! پس چرا هنوز ایستاده ای و پذیرای رنج هایمانی؟! مگر به ما نگفتند: صفت تو ظلمت است پس چرا تو بویی از تاریکی نَبُردی؟! از کودکی ذهن هایمان را شست و شو دادند که از شب بترس، آنچنان نقش تو را در دلمان سیاه کردند که باعث شد هیچوقت خوبی هایت را نبینیم. تنها به ما گفتند: بروید به آسمان و ماه و ستاره ها را بچینید و از آنِ خود کنید، هرگز نگفتند: که شب تنهاست و به توجّهِ ماه و ستارگانش نیاز دارد. هر چند آسمان، شب ها برای توست ولی چه سود!پس از اندک زمانی، سهمِ دیگری می شود و همدم خوبی برایت نیست. آری شب من، شبِ غریب تر از دلِ من، بیا لحظه ای در کنارم بنشین و از خودت بگو، بگذار تا سنگ صبورت باشم همان گونه که تو محرم دردهایم بودی و هستی! بگو، بگو برایم تا کمی آرام شوی! این همه رنج های ما را به جان خسته ات نَکِش، می دانم که صبوری ولی دیگر کافیست...!
گوشه ای از دل نوشته هایم
مینا حقیقی
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.