یک حکایت عامیانه ؛ نقل از آقای عبده نبی(مسعود) رفیعزاده
این حکایت را جناب آقای عبده نبی رفیع زاده از قول پدر مرحوم شان نقل کردند:
که در روستایی شخصی بود که عاشق معرف شدن بود اما تمایلی به انجام کارهای خیر و نیک نداشت و هر کاری می کرد به چشم نمی آمد . خلاصه اینکه گفت چکار کنم . رفت توی تنها چشمه آب روستا اجابت مزاج نمود و مردم که برای برداشت آب از چشمه آمدند وی را حین این کار ناشایست و نامتعارف دیدند و از همان موقع این کارش نقل محافل و مجالس شد و نامش را هم سر چشمه(...) یا سر چشمه آلوده کن گذاشتند و بلاخره وی به آروزی دیرینه ی خود رسید.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 20:53 توسط ناصر حسین پور
|
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.