خواستم باز کنم با دل سنگت گله را

تازه کردم به هوایت، نفسِ حوصله را

سالها رفت و من منتظر این بودم

که بهار آید و بیدار کند چلچله را

دیگر از دست دو رنگی زمان خسته شدم

از خدا می طلبم صحبت یک، یکدله را

آه ای خاک مگر درد منت در دل هست؟

که بپا می کنی اینگونه ز جان زلزله را

در کمین است ببین رهزن دل از هر سو

برو ای اشک! خبر دار بکن قافله را..

علیرضا میرزاخانی