شکر از اینکه اگر چه تنهایم تکیه دادم به غربتِ دیوار
لبِ شیرین نمیزنم بر لب ، لب سپردم به تلخیِ سیگار

زخمهایٓ زیاد اگر دارم رویِ هر زخم نیشتر دارم
شک ندارم که خوب خواهم شد این مهم را به دستِ من بسپار

عشق را در دلِ خودم کشتم تا که بازیچه ی جنون نشود
تا که در زیرِ پایِ هیچ احدی نشود پایمال و بی مقدار

میشوم آن مصیبِ دیگر که به هر رهگذر بها ندهد
تا مقیمِ خرابه ها نشود که بر او بعدها شوند آوار

جان پناهم ولی برایِ خودم اشتباهم ولی به پایِ خودم
بعد از این خانه ام به دوشِ من است رویِ دوشی نمیشوم سربار

بارِ بر دوشِ خویش میشوم و میکشم صبرِ خویش را بر دوش
دستِ خود را گرفته با گرمی میفشارم در اولین دیدار

بیقرارم اگر چه بعد از تو سوگوارم اگر چه بعد از تو
زل به آیینه میزنم در خود ، دل به آیینه میدهم اینبار

قصه ی عشق اینچنین بوده ست یک نفر در خیال میسوزد
آن یکی بیخیال هر لحظه پوست انداخته ست صدها بار

این یکی بر فرازِ قلّه ی قاف جاودانه ست اگر چه میسوزد
آن یکی رویِ شانه ی نفرت سر به جان تو کرده همچون مار

رویِ کولِ من است تابوتم‌ ؟ یا که من رویِ کولِ تابوتم ؟
من به دوشِ تو میروم در گور یا تو بر دوشِ من نَساسالار؟


#مصیب_میرزایی
#اسفند_1402