بی خوابی
امشب خوابم نمی برد آمدم که بنویسم
شرح حالم:
ذهنم مشوش، چشمانم خسته،گرسنه ام و دارم سیب می خورم، به خدا پناه آوردم،وقتی که آینده را نمیدانی، وقتی گذشته را مرور می کنی و می بینی هدفت درست بود اما مسیرت چاه و چاله داشت، می خواستم ناجی باشی، اکنون خود باید منتظر ناجی باشم، می خواستم آباد کنم،از خود شروع کردم و آباد شدم اما آزاد نشدم، می خواستم آزاد باشم اما تعهد داشتم گرفتار بمانم، می خواستم کاشف باشم، خودم را هر چه گشتم کشف نکردم، می خواستم عاشق باشم از تنهایی به خدا و دیگری پناه آوردم، می خواستم درآمد داشته باشم، اما نمی دانستم برای چه؟ می خواستم حرفی برای گفتن داشته باشم رفتم کتاب های علوم اجتماعی را خواندم، دیدم کسی برای حرف های خوب بهایی نمی پردازد، رفتم کتاب نوشتم، کتاب هایم را به دست خواننده ندادم، می خواستم تحصیل کرده باشم ، دیدم سایه ام از خانه کوتاه می شود، می خواستم آدم باشم، هر چه نباشم هنوز از نظر خودم آدمم؛ چون اخلاقیات را محور زندگی ام قرار دادم، بخاطر پرخوری و گرسنگی حق کسی را نخوردم، به کسی خیانت نکردم، به روح خودم آسیب نزدم، من هنوز هستم،من رشته ی امید به خدا را ول نخواهم کرد.
این وبلاگ به نهاد یا سازمان خاصی تعلق ندارد و مستقل عمل می کند.