برگزاری عصر شعر عاشورایی با همکاری کتابخانه علامه دهخدای ناغان و انجمن شعر عباس ارشاد ناغانی

عصر دهم محرم 1400 با همکاری کتابخانه علامه دهخدای ناغان و انجمن شعر عباس ارشاد ناغان  عصر شعر عاشورایی در فضای مجازی(اسکای روم) با حضور شاعران و منتقدان ادبی استان چهارمحال و بختیاری برگزار شد.

مجری: محمد رضا حیدری

شاعران: جناب آقای استاد فیض الله طاهری اردلی(خوانش 3 دوبیتی لری و یک غزل مثنوی گویشی آیینی - عاشورایی)، احمد رفیعی وردنجانی(خوانش 2  غزل- آیینی - عاشورایی)،محمدرضا داوری شلمزاری( خوانش 2  غزل آیینی عاشواریی)

منتقد ادبی: ناصر حسین پور( نقد شعر منظومه ظهر روز دهم زنده یاد قیصر امین پور)

 

عصر شعر عاشورا.. ناصر حسین پور..ناغان فیض اله طاهری

 

عصر شعر عاشورایی ناغان. فیض اله طاهری اردلی

 

عصر شعر عاشورایی.. محمدرضا داوری شلمزاری

 

عصر شعر عاشورایی احمد رفیعی وردنجانی

 

مسابقه شعر و دلنوشته های عاشواریی1400

انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان برگزار می کند:

مسابقه مهر داوار ناغان ناصر حسین پور شعر

 

شعری از استاد خسرو سلیمی ناغانی

# باب امامت#
ای مقتدای دین و دانش یا امیر المومنین
همواره بودی در جهان با علم و ایمان همنشین

بیزار بودی هر زمان از ظلم و جور ظالمان
هر دم حمایت کرده ای از هر گدای ره نشین

دادِ عدالت داده ای در طول عمر خویشتن
زین رو بود در گوش جان حرف و بیانت دلنشین 

نهج البلاغه میدهد بوی خوش گلزار جان
عطر کلامت زان رسد بهتر ز عطر یاسمن 

در عرصه ی حرف و عمل مردانه بودی روز و شب 
در شهرت و. نام آوری تنها تو بودی آهنین 

شهد شهادت بر لبت شیرین تر از قند و شکر 
شد نوش جان از کینه ی نامردمان مارقین

زیبنده تر از هر زمان در لفظ احمد برده شد 
در مُلک خُم نام بلندت در مقام جانشین 

یازده امام نیک پی از نسل تو آمد پدید
باب امامت باز شد تا هر زمان در راه دین 

هر کس نپوید در جهان راه تو را چون عاشقان 
هرگز نبیند بهره ای از عمر خود روی زمین 

هر کس که شد حق باورش پیوسته در لفظ و بیان 
سر می دهد حرف تو را تا لحظه های وا پسین

در حلقه ی ما شیعیان چون گوهر انگشتری 
ارزنده و تابنده تر از لعل و مرجان در نگین 

تا عالم امکان بُود خورشید رخشان رخت 
رخشنده و تابان بود در آسمان مسلمین 

خســــرو سلــیمی ناغــانی(سروش سخن)

مجله اکترونیکی: داستان گویی اعضای انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

نویسنده: سارا جمشیدی 13 ساله

نام داستان: پیر زن روزگار

پیرزنی در آینه خود را می دید و با آینه دردودل می‌کرد.
_من در جوانی موهای بلندی داشتم اما حالا چه موهایم مثل دندان‌هایم سفید شده‌اند حتی دریق از یک تار موی سیاه
آینه که حرف های او را شنید گفت : در عوض خداوند به تو چشمانی زیبا داده به رنگ سیاه
_چشم، کدام چشم، چشمی که دیدن را ممنوع کرده
_اما تو زیبایی ها را دیدی و خداوند دیدن زشتی ها را از تو ممنوع کرده در عوض پوستی سفید به تو داده
_پوست، کدام پوست، پوستی که پر از چین و چروک است
_اما در عوض به تو دلی صاف و ساده داده تا به همه کمک کنی
یکدفعه پیرزن به فکر فرو رفت و به کار های خوبی که در گذشته کرده
از گذشته هایی که کرده
هدیه هایی که بچه های بی سرپرست داده فکر کرد و متوجه شد که خداوند چقدر انسان ها را دوست دارد و آن ها را به انجام دادن کار های خوب دعوت میکند و انسان باید با تمام وجودش آن ها را درک کند پیرزن فهمید که نباید در خلقت خداوند دخالت کرد
و به خوبی و خوشی به زندگی اش ادامه داد و شاکر خداوند شد
 «سارا جمشیدی»

مجله اکترونیکی: داستان گویی اعضای انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

نویسنده: هستی سلیمی 11 ساله

بسم الله الرحمن الرحیم 

داستان آینه و پیر زن 
روزی روزگاری پیرزنی با آینه نگاه میکند ویادش به جوانی اش میافتددر این هنگام یک قطره اشک از چشمانش بر روی آینه می افتد ناگهان آینه تکانی میخورد وبه حرف میآید ،پیرزن ترسید وگفت:تو چگونه حرف میزنی مگر تو یک آینه معمولی نیستی ،آینه در جواب او گفت :نه ...من آینه ای هستم که در زمان صفر میکنم پیرزن که در جوانی کارهای بدی انجام داده بود آرزو داشت که کارهای بد خود را جبران کند .پیرزن به آینه گفت تو میتوانی مرا به دوران جوانی ام ببری تا کارهای زشت خود را جبران کنم ،آینه قبول کرد ،اما من احتیاج به باطری خاصی دارم تا بتوانم تورابه زمان  جوانی ات ببرم ،پیرزن گفت :چه نوع باطری خاصی میخواهی ؟
آینه گفت :من هر صد سال یکبار به این باطری احتیاج دارم این باطری در جنگل های هلن دفن شده و چند نشانه به تو میدم که راحت تر آن را پیدا کنی ،یک بین چهار درخت که به شکل مربع در می‌آیند و در وسط این چهار درخت دو درخت برگ سوزنی قرار دارد ،باطری دفن شده .
پیرزن به امید یافتن باطری راهی جنگل شد .در راه به یک اسب رسید ،پیرزن کنار اسب نشست ناگهان اسب شروع به حرف زدن کرد .پیرزن در زیر لب گفت مگر حیوانات هم صحبت میکنند و اسب دوباره از پیرزن پرسید این چیست در دستت؟پیرزن گفت این جایی است که من باید بروم و وسیله ای را پیدا کنم تا شاید کارهای بدم را جبران کنم . اما اسب نتوانست پیرزن را یاری کند تا به آدرس مورد نظر برسد .هوا دیگر روبه تاریک شدن بود و پیرزن در جنگل تنها به آسمان نگاه میکرد تا اینکه چشمش به روشنایی آتشی افتاد به طرف روشنایی رفت . در آنجا پیرمرد سالخورده ای بود که دارای بیماری آلزایمر بود وپیرزن از این موضوع بی اطلاع ،پیرزن نقشه را نشانش داد و درخواست کمک کرد ،پیرمرد یکبار میگفت آدرس را بلد هستم و لحظه ای دیگر فراموش میکرد ،چندین آدرس متفاوت داد و پیرزن گیج و منگ که به کدام سمت برود یکی از آدرس ها به سمت شرق و دیگری غرب ،پیرزن با خود گفت توکل بر خدا به سمت طلوع خورشید میروم .حدود یک روزی در راه بود ،پیرزن بسیار خسته و نالان شد در گوشه ای نشست که به یکباره به حلزونی برخورد کرد ،حلزون آهی کشیدو گفت :من همیشه آرزو داشتم به بالای کوه بروم ،پیرزن که دید حلزون آرزویش رسیدن به کوه بود تصمیم گرفت تا هر کجای کوه تا رسیدن به نقشه اش حلزون را با خود ببرد . پیرزن همراه با حلزون راهی شدن و روزها به امید رسیدن به نقشه به سمت بالای کوه رفتند و کم کم به نوک قله رسیدند اما خبری از درختان سوزنی برگ و چهاردرخت مربعی شکل نبود ،اما حلزون دیگر به آرزویش رسید و گفت که من می‌خوام باقی عمرم که چندان زیاد هم نیست در بالای کوه بگذرانم .بعد دوباره بدون ناامیدی به سمت غرب به راه افتاد در راه رودخانه ای بود که باید از آن می‌گذشت در این رودخانه تمساح های زیادی زندگی میکرد و پیرزن راهی غیر از عبور از رودخانه نداشت .پیرزن خودش را به خدا سپارد و در دل شروع به دعا کرد و به راه افتاد .انگار معجزه ای رخ داد از آن همه تمساح گرسنه هیچ کدام به سمت پیرزن نیامدند وپیرزن به سلامت از رودخانه گذران کرد و به خشکی رسید و بعد از چند قدم که راه رفت درختان سوزنی برگ را پیدا کرد ،انگار به همه ی دنیا رسیده بود ،سریع شروع به کندن کرد ، یک جعبه را پیدا کرد که درونش یک باطری قرار داشت ،سریعا باطری را برداشت و به خانه ی خود برگشت و باطری را روی آینه قرار داد و آینه پیرزن را به دوران جوانی اش برد ، دورانی که پیرزن یک دختر جوان بود و پیرزنی با آنها زندگی میکرد و دختر جوان به چین و چروک های صورت پیرزن و لرزش دستان او می‌خندید و جوانی و قدرت خود را بر سر پیرزن بیچاره میزند ،و آن پیرزن هیچ نمی‌گفت و تنها کلامی که به دختر مغرور میزد می‌گفت الهی پیر شوی ،این پیر شدن مفهوم ها داشت ولی دختر جوان نفهمید تا الان که پیر زنی تنها شد و عین همان رفتارها را نوه های خودش بر سرش آوردند و اورا تنها رها کردند ،پیرزن خیلی ناراحت و پشیمان بود و طلب ببخش از مادر بزرگ خود داشت چرا که هیچ انسانی همیشه قدرت و زیبای اول خود را ندارد و محتاج دیگران می‌شود ،پس بیاید قدر همدیگر بدانیم . پایان 
با تشکر هستی سلیمی

مجله اکترونیکی: داستان گویی اعضای انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

نویسنده: هانیه احمدی 13 ساله

نام داستان رویا دست نیافتنی

بسم اله الرحمان الرحیم 
روزی پیرزنی در آینه به چهره ی پیر خود نگاه میکرد و بر چین و چروک های صورتش افسوس خورد. سرش را بین دستانش گذاشت و به جوانیش فکر کرد. صورتی زیبا و بدون چین و چروک ؛ سرش را بالا آورد و بار دیگر به چهره خود نگاه کرد. اما این بار آن پیر زن نبود! چهره زیبای جوانی اش را در آینه میدید! تعجب کرد. بسیار خوشحال بود و لبخندی زد. همسرش را صدا زد تا او هم چهره اش را ببیند، اما جوابی از او نگرفت. میخواست از جایش بلند شود اما ناگهان از خواب پرید. در آینه چهره پیرش را نگاه کرد. یعنی همه این ها خواب بود؟ خیلی ناراحت شد و اخمی روی صورت پیرش نمایان شد. چند روز از آن خواب گذشت و پیرزن در کنار همسرش بود. همسرش از او پرسید: چرا این قدر ناراحتی؟)  پیرزن هم خوابش را برای پیرمرد تعریف کرد و از او پرسید: به نظر تو تعبیر این خواب چیست؟ پیرمرد سینه اش را صاف کرد و گفت: همسر عزیزم خدا میخواسته به تو بفهماند که؛ دیگر جوانی ات را نمیبینی مگر در خواب)

#هانیه-احمدی

مجله اکترونیکی: داستان گویی کودکان انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

نویسنده: آرمیتا برخورداری 13 ساله

نام داستان: بغضی فراتر از دریا

🌸بسم الله الرحمن الرحیم 🌸

روزی روزگاری پیرزنی خود را در آینه میبیند و به یاد گذشته با اینه درد و دل میکند.
_آه آینه.
در جوانی ام صورتی شاداب، موهایی طلایی و زندگی خوبی داشتم
همیشه فکر میکردم که تا آخر عمر خوشبخت میمانم .
خوشبخت بودم اما تا قبل از مرگ همسرم 
بعد از مرگ همسرم فرزندانم از مادرشان، از کسی که با جان و دل بزرگشان کرد برای گرفتن ارث پدرشان شکایت کردند و من را که فقط 47 سالم بود را در خانه سالمندان گذاشتند.
10 سال در آنجا بودم . و یکدفعه معجزه ای رخ داد.
دختری به دیدنم آمد که با دیدن او به یاد جوانی ام افتادم .
دقیقا چهره اش مثل چهره جوانی خودم بود.
_مادربزگ
به فکر فرو رفتم به یاد آوردم پسرم ۱۰ ۱۱سال پیش فرزندی داشت .
آن را بغل کردم و بوسیدم‌.
حسی داشتم کسی که فکر میکردم آن دختر مثل پدرش نیست .
اتفاق های این ۱۰ سال را برایم تعریف کرد 
_ مادربزرگ من ۳ سال داشتم ولی همه چیز را به یاد دارم .
در شهرمان زلزله آمد
همان خانه ای که با پولی که از شما گرفتند به عنوان ارث خراب شد و پدرم مادرم عمویم و عمه ام زیر آوار ماندند 
چون کسی نبود که از من مراقبت کنه من رو به یتیم خونه بردند .
تنها چیزی که داشتم دفترچه خاطراتی که  مادرم برایم نوشته بود .
مادرم  می‌گفت : مادربزگت در خانه سالمندان است به سراغش برو. او تغصیری ندارد. به او کمک کن .
اینه تو الان در همان خانه هستی که من در دوران خوشبختی ام بودم

ممنونم از همراهی شما 🙏🏻🌹

کاری از آرمیتا برخورداری  

#چالش

مجله اکترونیکی: داستان گویی اعضای  انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

نویسنده: زهرا بابازاده 17 ساله

یک بار که ده سالم بود هر وقت رو به روی آینه می ایستادم دوست داشتم بدانم در قلبش چه می گذرد!
 چقدر خوشحال و چقدر غمگین است؟ 
آیا مرا میبیند و صدایم را میشنود؟
 سال هاست از خودم می پرسم آینه کیست و از کجا آمده است؟ 
چرا من شبیهه این آینه هستم آینه ای دل شکسته با زخم های دوخته! 
در یکی از روز های سرد، گرما بخش زمستانی وقتی که در شست سالگی عمرم به سر می بردم صدای در مرا به سمت خودش کشاند وقتی در را باز کردم نوه هایم را دیدم چقدر بزرگ شدند یکی از آنها روبه
 روی آینه ایستاد و با خودش حرف می زد و می گفت گاهی شاد ترین پسر غمگین جهانم! 
آن یکی در گوش آینه می گفت:«من زیبا ترین دختر کوچولوی بزرگ دنیایم»
با خود گفتم؛:«چرا من وقتی کودک بودم و جلوی آینه ایستادم هیچ وقت نگفتم من بهترین هستم همیشه در این فکر بودم که آیا می تواند حرف بزند یا صدایم را میشنود؟ 
من عاشق آینه ای شده بودم که حتی اسم مرا هم نمی دانست؛
 عاشق آینه ای که سال هاست روبه رویش می ایستم و عکس مرا به رخ زیبایم نمایان می کند. شاید او ادم صاف و ساده ای است که از شدت مهربانی اش مرا به خود واقعی ام نشان می دهد.»
نوه هایم را در آغوش گرفتم و گفتم:« شما وقتی جلوی آینه می ایستید چکاری انجام می دهید؟»
یکی از آنها که از سوال من تعجب کرده بود گفت:«خب معلوم است با او حرف می زنیم و درد و دل می کنیم.
  مادر بزرگ مگر تو در آینه چه دیده ای؟ که این سوال را با تعجب پرسیدی؟» 
کمی مکث کردم و با خود گفتم:«چرا راز این آینه را نفهمیدم رازی که اگر با او درد و دل کنم شاید آرام شوم! پنجاه سال از عمرم را رو به روی این آینه ای که عاشقشش بودم ایستادم و فکر می کردم صدایم را نمیشنود اما از امروز به بعد جلویش می ایستم و مثل دوستی مهربان با او هم صحبت می شوم». 
فردای آن روز وقتی که از خواب بیدار شدم و به جلوی آینه رفتم دیگر عکسی از خودم ندیدم قلب آینه شکست و تیکه هایش روی زمین ریخت و من همان شب برای اولین بار حرف هایم را به او زدم اما انقدر که حجمشان زیاد بود قلب این بیچاره شکست.
 حالا با دوری اش چه کنم؟ با دوری کسی که سال ها از عمرم را در کنارش ماندم! به لب پنجره رفتم وقتی نوه ام را با توپ در دستش دیدم به سمت او رفتم و گفتم:« کار تو بود؟»
و پسرم با لحنی غم انگیز گفت:«مادر بزرگ دیشب وقتی دیدم با آینه صحبت می کنی و اشک های مرواریدی ات روی زمین می ریخت با عصبانیت آینه را شکستم که  وقتی به آن نگاه کردی دیگر گریه نکنی»،
اما پسرم او فقط دوست و همدم سال هایم بود و من ار او قافل ماندم؛
چه  روزگاریست که آینه ها مرحم درد هایمان شده است  پسرم یم رازی به تتو میگویم که هر وقت دلت گرفت با افتخار جلوی آینه بایستی و درد و دل کنی تا نا خدا گاه عکس مرا برایت بیاورد.

مجله اکترونیکی: داستان گویی کودکان انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

نویسنده : مهسا برخورداری

پیرزن روبه روی آینه ایستاد،چروک های روی پیشانی اش گواهی می داد که خسته است.

زیر لب چنین می گفت: می دانم،

گوش هایم را برای شنیدن درد های دیگران کنار گذاشتم

می دانم؛

پاهایم را برای کمک به دیگران تنها گذاشتم

می دانم؛

غرورم را ساده شکستم 

می دانم؛

چشم هایم را راحت از دست دادم

می دانم؛

موهای مشکی ام را ساده سفید کردم

می دانم؛

زیبایی ام را به گذر زمان تقدیم کردم

جوانی ام را به دیگران هدیه کردم

ارزو هایم را به دست باد سپردم

عمرم را پای جوی اب رها کردم

و من خوب می دانم که حالا تنها ترین هستم.

پیرزن زیر لب زمزمه می کرد:

اری می دانم؛

{زیبایی ام را به کسانی دادم که هیچ


  وقت《 لیاقت 》من را نداشتند}🖤

مجله اکترونیکی: داستان گویی کودکان انجمن ادبی کودک و نوجوان مهر داوار ناغان

نویسنده: اسرا ابراهیمی  11 ساله

پیر زنی روبروی آینه نشسته بود و به چهره خود نگاه می کرد آهی کشید و شروع به تعریف کردن از دوران جوانی اش کرد،
 اول صبح که از خواب بیدار می شدم و کارم این بود که اول مرغ ها را آب و دانه می‌دادیم، سراغ گاو ها می رفتم و آب و علف شان می دادم و بعد هم شروع می کردم به دوشیدن گاو همسایه ها را خبر می کردیم تا با هم به سرچشمه برویم وقتی  که به چشمه می‌رسیدیم تازه کارمان شروع می شد ؛هرکس بچه های کوچک داشت آن را روی کمرش می بست و شروع می‌کردیم به شستن ظرف ها و لباس هایمان .
بعد آبی برای نوشیدن در مشک میکردیم و به سمت خانه به راه می افتادیم .در بین راه گیاهان کوهی و دارویی تازه ای را می چیدیم و حسابی لذت می بردیم (گیاهانی مثل بابونه و پونه).
 به خانه که می‌رسیدیم شروع می‌کردیم به پختن شیر و ناهار آن هم نه بر روی اجاق، بلکه روی آتشی که درست کردیم. از شیری که از گاوها دوشیدیم ماست دوغ کشک و قارا  را درست می کردیم. ناهار که آماده می‌شد بر می داشتیم و به مزرعه یا باغ می‌رفتیم وباهمسر م غذا می‌خوردم.
 آن زمانها زندگی سخت بود؛ مثل الان راحت نبود مثلاً شب ها به جای بر قبا فانوس چراغ خانه هایمان را روشن می کردیم زمستون های اون موقع با این که هوا خیلی سرد تر از حالا بود و برف بیشتری می آمد اما دلامون گرم تر بود میدونی چرا ؟
چون کرسی داشتیم و دور آن جمع شدیم و بزرگترها برامون قصه و حکایت می گفتند. در این زمان زنگ خانه پیر زن به صدا در آمد( نوه های او به پیش مادربزرگ آمده بودند )و مادربزرگ دردودل با آینه را تمام کرد.